تبليغاتX
مرکز ایرانشناسی پرشیا

سه شنبه چهارم تیر 1387

دانشجویان زبان و ادبیات فارسی در شهر خارکف اوکراین(( کورس اول))

دانشجویان زبان و ادبیات فارسی در شهر خارکف اوکراین(( کورس اول))

 

خارکف یکی از شهر ها مهم اوکراین می باشد که زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم این شهر تدریس می گردد .

در این دانشگاه تعداد نه نفر در سال اول مشغول به تحصیل می باشند .که اسامی آنها عبارتند از :

-        سچِرباک الِنا ،

-        پریتسک اُلگا ،

-        همِنکو یولیا ،

-        ایروشنکونازارهانِو نیکیتا ،

-        پوگاچِو ایوگنیی ،

-        کوتاوا آلنا،

-        کمپیاکوا آنستاسیا،

-        کوبراک روسلانا

 

خانم اکسانا دیدیک استاد زبان فارسی می باشد که تحصیلات خود را در این دانشگاه به پایان برده است . خانم روسلانا کوبراک نیز مبصر این کلاس می باشد .

وی در این باره توضیحاتی داده است :

اسمم روسلاناست من هفده سال دارم. زبانهای انگلیسی وفارسی را درس می خوانم.  راسثش را بخواهید فارسی را انتخاب کردم چونکه دوست دارم چیز جالب و جدیدی را که دیگران نمی دانند بیاموزم . من اصلا با زبان فارسی اشنا نبودم  ولی وقتی که استاد یک شعری از رودکی شاعر بزرگ ایرانی خواند. من نیز شیفته زبان فارسی شدم .

 من از زبان فارسی خوشم می اید . زبان فارسی از زبانهای دیگر تفاوت دارد . تلفظش خیلی قشنگ و حتی خیلی شیرین است. تصمیم گرفته ام سعی کنم این زبان را یاد بگیرم.

اُمیدوارم که بتوانم  شغل خوبی  را پیدا کنم .

 

نوشته شده توسط الینا آپالکوا در 15:23 |  لینک ثابت   • 

جمعه یازدهم خرداد 1386

نمایش رستم و سهراب در اوکراین

نمايشنامه رستم و سهراب در اوكراين به روي صحنه رفت. به گزارش واحد مركزي خبر از كي يف ، تعدادي‌ از دانشجويان‌ اوکرايني‌ زبان‌ و ادبيات‌ فارسي‌ دانشگاه‌ شفچنکو کي‌ يف‌ در مراسم اختتاميه‌ سال‌ تحصيلي‌ خود نمايش‌ رستم‌ وسهراب‌ را به‌ زبان‌ فارسي‌ اجرا کردند. اين‌ دانشجويان‌ که‌ زبان‌ فارسي‌ را به خوبي‌ صحبت‌ مي‌ کنند، داستان‌ ايراني‌ رستم‌ و سهراب‌ را در حضور ساير دانشجويان‌ اوکرايني‌ زبان هاي‌ خارجي‌ به‌ نمايش‌ در اوردند که‌ با استقبال‌ حاضران روبرو شد‌.

نوشته شده توسط الینا آپالکوا در 16:25 |  لینک ثابت   • 

جمعه یازدهم خرداد 1386

همایش آشنایی دانشجویان ایرانی با وضعیت دانشگاههای اوکراین

برکزاری نشست آشنائی دانشجویان ایرانی مقطع  پاتفک با دانشگاه های اوکراین

به گزارش خبرنگار انجمن دوستداران ایران در اوکراین همایش بزرگ آشنائی دانشجویان ایران مقطع زبان روسی(پاتفک)با دانشگاه های اوکراین و رشته های تحصیلی در این دانشگاه ها در کی یف برگزار شد.

در این نشست که در سالن کنفرانسهای کتابخانه مرکزی کی یف ورنادسکی برگزار شد بیش از 400 نفر از دانشجویان ایرانی دوره پاتفک از شهر های کی یف خارکف و پلتاوا شرکت کرده بودند.

در این مراسم مسئولین سفارت جمهوری  اسلامی ایران در اوکراین و نماینده  وزارت علوم تحقیقات و فن آوری در اوکراین برای دانشجویان سخنرانی نمودند.

در این مراسم هامونی کنسول جمهوری اسلامی ایران در اوکراین ضمن برشمردن مشکلات و خطراتی که در کشور اوکراین در کمین دانشجویان ایرانی است جنبه هایی از مشکلاتی که برای هر دانشجو و ایرانی در کشور بیگانه احتمال رخ دادن دارد را تشریح نمود.

وی دانشجویان ایرانی را از خطر مواد مخدر و باند های مافیائی در اوکراین آگاه نمود و اطلاعات جامعی در زمینه های قانون و دفاع از حقوق دانشجویان ایرانی در اوکراین از سوی سفارت جمهوری اسلامی ایران به انان ارائه داد.

در ادامه رئیس بخش فرهنگی سفارت جمهوری اسلامی ایران- وثیق در سخنانی فعالیت های فرهنگی و اجتماعی بخش فرهنگی سفارت جمهوری اسلامی ایران را برای دانشجویان تازه وارد ایرانی به اوکراین تشریح نمود .

وی گفت بخش فرهنگی سفارت جمهوری اسلامی ایران در مدت دوسال گذشته سعی کرده که نگاهی ویژه به مسائل دانشجویا ن عزیز ومحترم داشته باشد .

-تشکیل گروههای علمی در جهت افزایش سطح علمی دانشجویان محترم وسوق دادن انها برای  انتخاب موضوعات اسلامی ایرانی در پایان نامه ها

- چاپ لغتنامه اوکراینی – فارسی با 20000 لغت و توزیع آن در بین دانشجویان

- تجهیز کتابخانه سفارت وهمچنین کتابخانه ایران در کتابخانه ملی اوکراین به انواع کتب مورد نیاز دانشجویان

برگزاری بر نامه های فرهنگی  با هدف حفظ وگسترش فرهنگ اسلامی ایرانی در بین دانشجویان از قبیل برگزاری برنامه های ماههای رمضان ومحرم در سفارت جمهوری اسلامی ایران

برگزاری مسابقات قرائت قران بر گزاری شبهای شعر با موضوعات مختلف برنامه های مناسبتی از قبیل بزرگداشت بزرگان وشعرای ایرانی از جمله مولانا ، حافظ ،فردوسی و....

 

در ادامه نماینده وزارت علوم تحقیقات و فن آوری در اوکراین- باقری - به سخنرانی پرداخت وی در سخنان خود ار دانشجویان خواست تا به درس و کسب علم با دید جدی بنگرند تا متخصصان خوبی برای کشورشان باشند.

وی از دانشجویان خواست تا با ایجاد پروند در سفارت جمهوری اسلامی ایران مراحل تایید و ارزشیابی مدارک خود را تسهیل نمایند.

در این نشست همچنین نمایندگانی از دانشگاه های کاپه ای،نائو،باگامولتس،دانشگاه خارکف و پلتاوا شرکت داشتند که به سئوالات دانشجویان پاسخ گفتند.

در این همایش همچنین موسیقی سنتی اجرا گردید و از دانشجویان پذیرائی شد.

در پایان دانشجویانی از سالهای بالاتر که در نشست حضور پیدا کرده بودند به سئوالات دانشجویان تازه وارد پاسخ گفتند

نوشته شده توسط الینا آپالکوا در 15:28 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386

بمناسبت سالروز بزرگداشت فردوسی شاعر بزرگ ایرانی

به نام خداوند جان و خرد

کزین برتر اندیشه برنگذرد

حکیم ابوالقاسم حسن بن علی طوسی معروف به فردوسی (حدود ۳۲۹ تا حدود ۴۱۰ هجری قمری)، شاعر حماسه‌سرای ایرانی و گویندهٔ شاهنامهٔ فردوسی است که مشهورترین اثر حماسی فارسی است و طولانی‌ترین منظومه به زبان فارسی تا زمان خود بوده‌است. او را از بزرگ‌ترین شاعران فارسی‌گو دانسته‌اند.

کودکی و تحصیل

پدر فردوسی دهقان بود که در آن زمان به معنی ایرانی‌تبار و نیز به معنی صاحب ده بوده‌است که می‌توان از آن نتیجه گرفت زندگی نسبتاً مرفهی داشته‌است. در نتیجه خانواده فردوسی احتمالاً در کودکی مشکل مالی نداشته‌است و نیز تحصیلات مناسبی کرده ‌است. بر اساس شواهد موجود از شاهنامه می‌توان نتیجه گرفت که او جدا از زبان فارسی دری به زبان‌های عربی و پهلوی نیز آشنا بوده ‌است. به نظر می‌رسد که فردوسی با فلسفه یونانی نیز آشنایی داشته‌است.

جوانی و شاعری

کودکی و جوانی فردوسی در دوران سامانیان بوده ‌است. ایشان از حامیان مهم ادبیات فارسی بودند.

با وجود این که سرودن شاهنامه را بر اساس شاهنامه ابومنصوری از حدود چهل سالگی فردوسی می‌دانند، با توجه به توانایی فردوسی در شعر فارسی نتیجه گرفته‌اند که در دوران جوانی نیز شعر می‌گفته‌است و احتمالاً سرودن بخش‌هایی از شاهنامه را در همان زمان و بر اساس داستان‌های اساطیری کهنی که در ادبیات شفاهی مردم وجود داشته‌است، شروع کرده ‌است. این حدس می‌تواند یکی از دلایل تفاوت‌های زیاد نسخه‌های خطی شاهنامه باشد، به این شکل که نسخه‌هایی قدیمی‌تری از این داستان‌های مستقل منبع کاتبان شده باشد. از جمله داستان‌هایی که حدس می‌زنند در دوران جوانی وی گفته شده باشد داستان‌های بیژن و منیژه، رستم و اسفندیار، رستم و سهراب، داستان اکوان دیو، و داستان سیاوش است.

فردوسی پس از اطلاع از مرگ دقیقی و ناتمام ماندن  گشتاسب نامه اش (که به ظهور زرتشت می‌پردازد) به وجود شاهنامه ابومنصوری که به نثر بوده‌ است و منبع دقیقی در سرودن گشتاسب‌نامه بوده‌است پی برد. و به دنبال آن به بخارا پایتخت سامانیان («تختِ شاهِ جهان») رفت تا کتاب را پیدا کرده و بقیه آن را به نظم در آورد. فردوسی در این سفر شاهنامه ابومنصوری را نیافت ولی در بازگشت به طوس، امیرک منصور (که از دوستان فردوسی بوده‌است و شاهنامه ابومنصوری به دستور پدرش ابومنصور محمد بن عبدالرزاق جمع‌آوری و نوشته شده بود) کتاب را در اختیار فردوسی قرار داد و قول داد در سرودن شاهنامه از او حمایت کند.

سرودن شاهنامه

مقاله اصلی: شاهنامه فردوسی

شاهنامه مهم ترین اثر فردوسی و یکی از بزرگ ترین آثار ادبیات کهن فارسی می‌باشد.

فردوسی برای سرودن این کتاب در حدود پانزده سال بر اساس شاهنامه ابومنصوری کار کرد و آن را در سال ۳۸۴ قمری پایان داد. فردوسی از آنجا که به قول خودش هیچ پادشاهی را سزاوار هدیه کردن کتابش ندید («ندیدم کسی کش سزاوار بود»)، مدتی آن را مخفی نگه داشت و در این مدت بخش‌های دیگری نیز به مرور به شاهنامه افزود.

پس از حدود ده سال (در حدود سال ۳۹۴ هجری قمری در سن شصت و پنج سالگی) فردوسی که فقیر شده بود و فرزندش را نیز از دست داده بود، تصمیم گرفت که کتابش را به سلطان محمود تقدیم کند از این رو تدوین جدیدی از شاهنامه را شروع کرد و اشاره‌هایی را که به حامیان و دوستان سابقش شده بود، با وصف و مدح سلطان محمود و اطرافیانش جای‌گزین کرد. تدوین دوم در سال ۴۰۰ هجری قمری پایان یافت که بین پنجاه هزار و شصت هزار بیت داشت. فردوسی آن را در شش یا هفت جلد برای سلطان محمود فرستاد.

به گفته خود فردوسی سلطان محمود به شاهنامه نگاه هم نکرد و پاداشی را که مورد انتظار فردوسی بود برایش نفرستاد. از این واقعه تا پایان عمر، فردوسی بخش‌های دیگری نیز به شاهنامه اضافه کرد که بیشتر به اظهار ناامیدی و امید به بخشش بعضی از اطرافیان سلطان محمود از جمله «سالار شاه» اختصاص دارد. آخرین اشاره فردوسی به سن خود یکی به حدود هشتاد سال است («کنون عمر نزدیک هشتاد شد/امیدم به یک باره بر باد شد») و یکی به هفتاد و شش سال («کنون سالم آمد به هفتاد و شش/غنوده همه چشم میشار فش»).

مرگ و آرامگاه

اولین منبعی که به سال مرگ فردوسی اشاره کرده‌است مقدمهٔ بایسنغری است که آن را در سال ۴۱۶ هجری قمری آورده ‌است. این مقدمه که امروز نامعتبر شناخته می‌شود به منبع دیگری اشاره نکرده ‌است. اکثر منابع همین تاریخ را از مقدمه بایسنغری نقل کرده‌اند، به جز تذکرة الشعراء (که آن هم بسیار نامعتبر است) که مرگ او را در ۴۱۱ قمری آورده ‌است. محمد امین ریاحی، با توجه به اشاره‌هایی که فردوسی به سن و ناتوانی خود و آثار پیری کرده ‌است، نتیجه گرفته ‌است فردوسی حتماً قبل از سال ۴۱۱ مرده ‌است.

پس از مرگ، جنازه فردوسی اجازه دفن در گورستان مسلمانان را نیافت و در باغ خود وی یا دخترش در طوس دفن شد. منابع مختلف علت دفن نشدن او در گورستان مسلمانان را به دلیل مخالفت یکی از دانشمندان متعصب طوس (چهار مقالهٔ نظامی عروضی) دانسته‌اند. عطار نیشابوری در اسرارنامه این داستان را به شکل نماز نخواندن «شیخ اکابر، ابوالقاسم» بر جنازه فردوسی آورده‌است و حمدالله مستوفی در مقدمهٔ ظفرنامه این شخص را شیخ ابوالقاسم کُرّکانی دانسته ‌است که مریدان زیادی داشته‌است. در بعضی منابع دیگر نام این فرد «ابوالقاسم گرگانی» یا «جرجانی» نیز آمده‌است که احتمالاً مسخ نام کُرّکانی است. ریاحی انتساب این مسئله به کُرّکانی صوفی را تهمت دانسته‌است و از آنجا که او در هنگام مرگ فردوسی حدود سی سال داشته‌است از نظر تاریخی نیز این مسئله را ناممکن گرفته‌است.

از زمان دفن فردوسی آرامگاه او چندین بار ویران شد. در سال ۱۳۰۲ قمری به دستور میرزا عبدالوهاب خان شیرازی والی خراسان محل آرامگاه را تعیین کردند و ساختمانی آجری در آنجا ساختند. پس از تخریب تدریجی این ساختمان، انجمن آثار ملی به اصرار رئیس و نایب‌رئیسش محمدعلی فروغی و سید حسن تقی‌زاده متولی تجدید بنای آرامگاه فردوسی شد و با جمع‌آوری هزینه این کار از مردم (بدون استفاده از بودجه دولتی) که از ۱۳۰۴ هجری شمسی شروع شد، آرامگاهی ساختند که در ۱۳۱۳ افتتاح شد. این آرامگاه به علت نشست در۱۳۴۳مجدداً تخریب شد تا بازسازی شود که این کار در ۱۳۴۷پایان یافت.

آثار فردوسی

تنها اثری که ثابت شده‌است متعلق به فردوسی است متن خود شاهنامه‌است. آثار دیگری نیز به فردوسی نسبت داده شده‌است از جمله چند قطعه، رباعی، قصیده، و غزل می باشد

 

نوشته شده توسط الینا آپالکوا در 17:4 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385

برگزاری جشن ایرانشناسی در دانشگاه دنیای شرقی

برگزاری جشن ایرانشناسی در دانشگاه دنیای شرقی

 

مرکز ایرانشناسی پرسیا در اوکراین در یک حرکت زیبا اقدام به برگزاری مراسم جشن ایرانشناسی  در دانشگاه جهان شرقی اوکراین نمود در این جشن با شکوه ، دانشجویان سالهای اول و دوم رشته های مختلف زبان از جمله زبنهای چینی ، فارسی ، کره ای ، ژاپنی و .....شرکت کردند .

در این مراسم که حدود سیصد نفر از دانشجویان شرکت داشتند ، برنامه با شعر زیبای (( قدرت خداوند)) آغاز گردید. این قطعه شعر توسط سه نفر از دانشجویان اوکراینی زبان فارسی قرائت گردید.

همچنین در این جشن گروه موسیقی دانشجویان ایرانی ، قطعات موسیقی سنتی ایرانی را اجرا کردند و در ادامه توضیحاتی در باره انواع سازهای ایرانی را برای شرکت کنندگان ارائه دادند که مورد تشویق حضار قرار گرفت

در این مراسم یکی از اساتید زبان فارسی در خصوص فرهنگ و آداب و رسوم ایرانی سخنرانی کرده و سخنرانی وی بزبان اوکراینی ترجمه شد که مورد استقبال قرار گرفت.

نوشته شده توسط الینا آپالکوا در 11:21 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هشتم اسفند 1385

زبان فارسی در اوکراین

زبان فارسی در اوکراین

 

الف - دانشكده شرق شناسي دانشگاه ملي تاراس شفچنكو

 

دانشكده شرق شناسي دانشگاه ملي تاراس شفچنكو، اولين مركزي است كه  كرسي زبان و ادبيات فارسي با تعداد 12 دانشجو در سال 1992 تأسيس شد و رشته زبان و ادبيات فارسي به عنوان يك رشته تحصيلي دانشگاهي و زبان اول رسمي خارجي در برنامه درسي آن گنجانده شد.

ای دانشکده هر 2 سال يك گروه جديد از دانشجويان زبان فارسي را جذب می کند . تعداد زیادی از دانشجویان این دانشکده همه ساله در مراکز و سازمانهای مختلف مشغول به کار شده و یا جهت ادامه تحصیل در رشته زبان و ادبیات فارسی به ایران اعزام می شوند .

 درحال حاضر 55 دانشجو در رشته زبان فارسي با 4 استاد در اين دانشكده مشغول تحصيل و تدريس مي باشند.

نوشته شده توسط الینا آپالکوا در 10:58 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سوم اسفند 1385

تاریخ ایران باستان

تاریخ ایران باستان

 

مقدمه

 

موقعيت خاص جغرافيايي فلات ايران كه آسياي مركزي و شرقي دور را به شرق نزديك و اروپا متصل مي‌سازد، اين منطقه را از ديرباز به يكي از مهمترين مراكز امواج مهاجرت‌ها و سكونت‌ها و جنگل‌ها و تحولات گوناگوني كه از دوران پيش از تاريخ آغاز شده، تبديل كرده است.

سابقة حضور انسان در فلات ايران به درستي روشن نيست؛ با اين حال، بعضي محققان احتمال مهاجرت جمعيت‌هاي انساني را از افريقا، آسياي مركزي، قفقاز و شبه قارة هند به سوي فلات ايران مطرح كرده‌اند. ظاهراً كهن‌ترين محل مربوط به دورة ديرينه سنگي قديم كه تاكنون در ايران يافت شده، در خراسان و در بستر رودخانة كشف رود قرار دارد كه قدمت ابزارهاي سنگي به دست آمده در آنجا را حدود 800 هزار سال تخمين زده‌اند. برخي ابزارهاي سنگي متعلق به دورة ديرينه سنگي ميانه نيز در مركز ايران، در شمال شرقي شيراز كشف شده است. پس از طي اين دوره‌ها، در زماني كه اروپا هنوز در دوره‌ي ديرينه سنگي به سر مي‌برد، ايران مانند ديگر مناطق خاورميانه، وارد عصر مس شد. شواهد و آثاري مربوط به زندگي انسان و نخستين تمدن‌ها، در نقاط مختلف ايران به دست آمده است. از جمله كاوش‌هايي كه در غار كمربند (نزديك بهشهر) وغار هوتو (نزديك تريجان در غرب بهشهر) انجام شده، قدمت اين تمدن‌ها را به حدود سال 9000 ق م مي‌رساند. آثاري هم كه در تپة آسياب (در شرق كرمانشاه)، گنج دره (در جنوب غربي كنگاور)،‌تپة گوران (در درة رودخانة هليلان در استان كرمانشاه)، تپة علي كش (در جنوب شرقي درة دهلران)،‌تپة سرآب (در شمال شرقي كرمانشاه)، تپة زاغه (در ناحية بوئين زهرا)، تل باكون (در جنوب غربي تخت جمشيد)، يانيق تپه (در جنوب غربي تبريز)، تپة چغاميش (در جنوب شرقي دزفول)، تپة گودين (در غرب كنگاور)، تپة گيان (نزديك نهاوند)، تپة چشمه علي (نزديك شهر ري)، تل ابليس (در بردسير كرمان) و تپة يحيي (در جنوب بافت كرمان) به دست آمده، نشان از حضور انسان ميان 9 تا 4 هزار سال ق م، در اين مناطق دارد. آثار كشف شده در بمپور (در درة هليل رود)، شهر سوخته (در جنوب زابل)، تپة شوش و هفت تپه (در جنوب شرقي شوش)، تپه‌ي حسنلو (نزديك نقده)،‌ تپة مارليك يا چراغعلي تپة (در رودبار گيلان)،‌تورنگ تپة (در شمال شرقي گرگان)، تپة زيويه (در شرق سقز)، تپة حصار (نزديك دامغان)، تپة موسيان (در منطقه‌ي دهلران)،‌تپه و قبرستان شهداد يا خبيص (در شرق كرمان) و گنج تپه (در كلاردشت مازندران) نيز نمونه‌هايي از تمدن‌هاي موجود در فلات ايران را تا اوايل هزارة اول ق‌م به تصوير مي‌كشد.

يكي از نخستين تمدن‌هاي شناخته شده‌ي پيش از تاريخ در ايران، تمدن سيلك است. آثار اين تمدن در تپه‌هاي سيلك (در جنوب غربي كاشان) حاكي از آن است كه اين مكان يكي از كهن‌ترين زيستگاه‌هاي انسان اوليه در دشت‌هاي ايران بوده است. قدمت كهن‌ترين طبقة تپه‌هاي سيلك، به حدود اواخر هزارة 6 و اوايل هزارة 5 ق‌م مي‌رسد. سفال‌هاي به دست آمده در اين طبقه نيز، جزو اولين نمونه‌هاي سفال در ايران است. در اين منطقه، ظروف سفالين نقش‌دار فراواني به دست آمده قدمت برخي از آنها احتمالاً به حدود سال 4000 ق‌م مي‌رسد و از اين رو فلات ايران را مهد پيدايش ظروف سفالين نقش‌دار دانسته‌اند.

نواحي غربي و جنوبي فلات ايران، با توجه به ارتباطش با بين‌النهرين، پيش از ديگر نواحي، وارد دوره‌ي تاريخي شد؛ چنانكه در آغاز هزارة 3 ق‌م در دشت خوزستان خطي تصويري اختراع شد كه آن را «ايلامي آغازين» مي‌خوانند. نمونه‌‌هايي از اين خط در سيلك، گودين تپة كنگاور، تل مليان فارس و حتي در شهر سوختة زابل به دست آمده است. كه نشان دهندة ارتباط فرهنگي غرب فلات ايران با ديگر مناطق فلات در آن ايام است.

عمده‌ترين اقوام بومي ساكن غرب فلات ايران، از جنوب به شمال عبارت بودند از: ايلاميان، كاسي‌ها، لولوبي‌ها، گوتي‌ها. اين اقوام با هم خويشاوندي داشتند و از نظر نژاد و زبان به يكديگر نزديك بودند. سرزمين اصلي ايلاميان، جلگة شوش ودرة رودهاي كارون، كرخه و دز در خوزستان بود كه مناطق كوهستاني و دشت‌هاي مرتفع شمال و شمال شرقي جلگة شوش را نيز شامل مي‌شد. اما امپراتوري ايلاميان، قلمرو وسيع‌تري را در بر مي‌گرفت و از جنوب تا ليان (بوشهر كنوني) و از شرق تا انشان يا انزان (=تل مليان، نزديك مرودشت فارس) را شامل مي‌شد. در دوره‌هاي باستاني، اقتصاد بين‌النهرين همواره به منابع طبيعي فلات ايران و كوههاي زاگرس وابسته بود. و اين معني از علل عمدة لشكركشي‌هاي سومري‌ها و آكدي‌ها به خوزستان و كوهپايه‌هاي زاگرس، به شمار مي‌رفت. اين تاخت و تازها سرانجام سبب شد كه در اواسط هزارة 3 ق‌م، شاهك نشين‌هاي كوچك، اما مستقل كوهستان‌هاي زاگرس و خوزستان،‌ با ايجاد تشكيلات سياسي و نظامي واحدي، حكومت متحد ايلام را تاسيس كنند. تا حدود سال 646 ق‌م يا چند سال پس از آن كه حكومت ايلام به دست آشور بانيپال سقوط كرد؛ اين پادشاهي شامل سلسله‌هاي متعدد بود. پوزور (كوتيك) – اين – شوشينك، شيلهك ، اونتش – گل، شوتروك – نهونته، كوتير – نهونته و شيلهك – اين شوشينك از نامدارترين فرمانروايان سلسله‌هاي ايلامي به شمار مي‌روند. غير از شوش و انشان، شهرهاي اون (احتمالاً شوشتر امروزي)، سيمش (خرم آباد كنوني)، مدكتو (احتمالاً در شمال شوش) و هيدلو (در كوههاي شرق بر سر راه جاده‌ي فارس) نيز از شهرهاي بزرگ دولت ايلام بوده‌اند.

اقوام كاسي، لولوبي و گوتي در زاگرس مركزي زندگي مي‌كردند. از اين ميان، كاسي‌ها در پايان هزاره‌ي 3 ق‌م، در سرزمين لرستان كنوني به سر مي‌بردند. اما خاستگاه اصلي آنها به درستي مشخص نيست. از سدة 17 يا 16 ق‌م تا حدود سال 1155 ق‌م، بابل نيز در قلمرو اينان بود كه اين مدت، طولاني‌ترين فتح خارجي در بين‌النهرين است. مفرغ لرستان كه بهترين نمونة هنر غرب ايران در پايان هزارة 2 ق‌م و اوايل هزارة اول ق‌م به شمار مي‌رود. از سوي بعضي از محققان به اقوام كاسي منسوب شده است. لولوبي‌ها ظاهراً بخش وسيعي از مناطق كوهستاني زاگرس، از نواحي علياي رودخانة دياله تا درياچة اروميه را در تصرف خود داشتند و مركزشان شهرزور بود. مهم‌ترين يادگاري كه از آن‌ها بر جاي مانده، نقش برجسته‌ي انوبنيني پادشاه لولوبي، نزديك سرپل زهاب است كه كتيبه‌ي كوتاهي هم به زبان اكدي دارد. گوتي‌ها كه احتمالاً در شمال شهر زور زندگي مي‌كردند، در اواخر هزارة 3 ق‌م، بابل را متصرف شدند و ظاهراً چندي بعد، بر ايلام نيز تسلط يافتند

اما تاريخ «ايران» به معني «سرزمين آريايي‌ها»، با مهاجرت گروهي از اقوام آريايي (هند و ايراني) به داخل فلات ايران آغاز مي‌شود. آرياييان خود از اقوام هند و اروپايي بودند كه پس از جدايي از هم نژادان خويش در هزارة 2 ق‌م در آسياي مركزي مي‌زيستند. در متن‌هاي زردتشتي، از سرزمين كهن ايرانيان با نام «ايران ويج» ياد شده است. در ونديداد، ايران ويج نخستين سرزميني است كه به دست اهوره مزدا آفريده شد. بر اساس بعضي پژوهش‌ها، مهاجران آريايي در زماني كه فلات ايران در عصر آهن به سر مي‌برد، در حدود سال‌هاي 1000-800 ق‌م وارد نواحي غربي اين فلات شدند. درباره‌ي مسير مهاجرت آرياييان به فلات ايران، برخي معتقدند كه اين مهاجران از آسياي مركزي به سوي غرب پيش رفتند تا به كوههاي زاگرس رسيدند؛ اما دسته‌اي ديگر عقيده دارند كه مهاجرت آرياييان در دو مسير جداگانه از دو سوي درياي خزر انجام گرفته است و طوايف مادي و پارسي از راه قفقاز به فلات ايران داخل شده‌اند روايات مربوط به فرمانروايان كياني هم با اينكه داراي عناصر اساطيري است، تصويري از وقايع تاريخي بعد از استقرار آرياييان در ايران شرقي تا زمان ظهور زردشت به دست مي‌دهد. به نظر مي‌رسد كه مي‌توان سلسلة كيانيان شرق ايران را به عنوان برپاكنندگان اولين تشكيلات بزرگ و منظم سياسي آريايي در فلات ايران به شمار آورد. به هر حال، با ورود اين تازه واردان آريايي، مرحلة نويني در تاريخ فلات ايران آغاز شد.

از اوايل سدة 9 ق‌م، فشار آرياييان در كوهستان‌هاي زاگرس بر بوميان افزوده شد و اينان در حال پيشروي به سوي غرب، به تدريج شهرها و آبادي‌هاي اين مناطق را از دست ساكنان آن خارج كردند و در برابر آشوريان قد برافراشتند. بدين سبب، نام اقوام ماد و پارس، نخستين بار در متن‌هاي آشوري آمده، و سرزمين‌هاي آنان «مدي»6 (نزديك همدان) و «پرسوئه7 » (در غرب و جنوب غربي درياچه‌ي اروميه) خوانده شده است. سالنامه‌هاي شلمنصر سوم پادشاه آشور، در 844 ق‌م از پارسيان و در 836 ق‌م از مادها نام مي‌برد. همزمان با اواخر سدة 9 ق‌م و اوايل سدة 8 ق‌م، دولت آشور مدتي به ضعف گراييد و اين موضوع سبب استحكام حكومت اورارتور (آرارات) شد. توسعة قدرت اورارتو ، مايه‌ي نگراني آشور بود و پادشاهان آشور ناچار بودند براي مقابله با تعرض‌هاي احتمالي اورارتو، در مجاورت مرزهاي آن كشور، نيروهاي قابل ملاحظه‌اي نگاه دارند. يكي از پادشاهان اورارتو در ابتداي سدة 8 ق‌م،‌ توانست آشور را تهديد كند، سواحل غربي درياچه‌ي اورميه را بگيرد و نيز بخشي از سرزمين‌هاي مربوط به طوايف ماناي در سواحل شرقي اين درياچه را به قلمرو خود بيفزايد. اما نظارت بر احوال اقوام جنگجو و استقلال طلب آريايي ماد و پارس كه در اين نواحي استقرار يافته بودند، دشوار بود و اين امر به توسعة حس استقلال جويي اين اقوام كمك كرد. با آغاز فرمانروايي تيگلت پيلسر سوم (744-727 ق‌م)، لشكركشي‌هاي آشوريان به شرق براي مقابله با توسعة نفوذ اورارتو، دوباره از سر گرفته شد و سرزمين‌هاي وسيعي در زاگرس به تصرف اينان درآمد. اين عمليات نظامي آشوريان را در برابر مادها قرار دارد و در 737 ق‌م وارد قلمرو مادها شدند. كتيبه‌هاي آشوري از گرفتن خراج از مادها و نفوذ در سرزمين آنها تا كوه بيكني سخن مي‌گويند. تعيين موقعيت كوه بيكني – كه قبلاً آن را با دماوند يكي مي‌شمردند. و اكنون آن را منطبق با قلة الوند مي‌دانند، مي‌تواند ميزان پيشروي آشوريان را در قلمرو مادها نشان دهد.

طوايف ماد و پارس، به روزگار مهاجرت يا در ايام استقرار در فلات ايران، پيوندهاي نزديكي با يكديگر داشتند و استقلال داخلي آنها، مانع توسعه و دوام اين پيوندها نبود. با اينكه پژوهش‌هاي جديد زبان‌شناختي نشان مي‌دهد كه واژه‌ي «ماد»، ريشة مشخص هند و اروپايي ندارد، بر طبق روايت هرودت، در روزگار كهن، همة مادها را آريايي مي‌ناميدند. هرودت، مادها را شامل 6 طايفة بزرگ مي‌داند كه مغها يكي از اين طوايف بوده‌اند. همين مورخ يوناني، پارسي‌ها را متشكل از 10 طايفه بر مي‌شمرد و از پاسارگاديها كه هخامنشيان از ايشان بودند، به عنوان طايفة پارسي برتر ياد مي‌كند. در واقع پارسي‌ها نيز همزمان با قدرت يافتن طوايف ماد و از حدود سال 815 ق‌م از سرزمين‌هاي اولية خود در فلات ايران،‌ به سوي جنوب رهسپار شدند و در شمال شرقي شوش به فاصلة اندكي از سرزمين انشان، در ناحيه‌‌اي كه آن را پرسومش 3 مي‌خواندند، استقرار يافتند. در حدود سال 700 ق‌م، هخامنش سركرده‌ي طوايف پارسي، ظاهراً در جنگي كه به شكست سنا خريب پادشاه آشور انجاميد (692 ق‌م)،‌متحد ايلام و بابل بود. بدين ترتيب، پارسي‌ها نيز مقارن با مادها وارد جريان حوادث روزگار شدند‌، اما اوضاع و احوال به سر كردگان ماد بيشتر كمك كرد و با اتحاد طوايف ماد، ايشان پيش از پارسي‌ها حكومتي مقتدر سامان دادند.

 

روايات مربوط به تاريخ ماد، نزد دو مورخ يونان باستان، هرودت و كتسياس به كلي متفاوت است. شمار پادشاهان ماد و مدت فرمانروايي آنان‌ از نظر كتسياس، بسيار بيشتر از آن است كه هرودت نقل كرده، و امروز بي‌پايگي آنها مسلم است.

 

مادها

در 715 يا 716 ق‌م روسا پادشاه اورارتو با كمك ديا اوكو در بعضي نقاط قلمرو آشور، شورشي به راه انداخت. اما سارگن دوم، پادشاه آشور، آشوبگران را سركوب كرد و ديااوكو را با خانواده‌اش گرفته، به حماه در سوريه تبعيد كرد. با اينكه تاريخ روزگار اين ديااوكو با آنچه هرودت دربارة ديوكس، بنيان‌گذار حكومت ماد، آورده، حدود 10 تا 15 سال اختلاف دارد، احتمالاً ديوكس هرودت، همان ديااوكوي منابع آشوري است. در عين حال، آنچه هرودت دربارة سلطنت مستقل ديوكس و ايجاد پايتختي در اكباتانا (همدان) با قلعه‌هاي تو در توي هفتگانه در زمان وي آورده، محل ترديد است، زيرا بي شك فرمانروايان آشور، بناي چنين ارگ رفيعي را تحمل نمي‌كرده‌اند.

بر اساس روايت هرودت، مادها ديوكس را به سبب درستكاري او، به امر قضا و اجراي عدالت در ميان خود برگزيدند. وي چندي از اين كار كناره گرفت تا سرانجام مردم او را به پادشاهي برداشتند. به هر حال، فرمانروايي دياوكوي مادي، تنها يك حكومت محلي بود و سلطنت مستقل ماد، سال‌ها بعد شكل گرفت. فرورتيش (در يوناني: فرا ارتس) در 675 يا 674 ‌ق‌م جانشين ديااوكو شد وظاهراً پس از آنكه پارسي‌ها را مطيع خود ساخت (ح 670 ‌ق‌م)، كوشيد تا ميان مادها با اتحادية ماناي و قبايل كيمري كه در اواخر سدة 8 ق‌م از قفقاز به داخل فلات ايران آمده بودند، بر ضد آشور ائتلاف كند، سرانجام وقتي فرورتيش و متحدانش به حدود نينوا، پايتخت آشور، رسيدند، سكاها از پشت سر بر مادها تاختند. در جريان هجوم سكاها كه ظاهراً به درخواست آشور انجام پذيرفت، فرورتيش كشته شد (653‌ ق‌م) و سكاها 28 سال بر سرزمين ماد مسلط شدند. وقتي هووخشتره جانشين پدر شد، ظاهراً كم سال بود و به ناچار با سكاها از در صلح درآمد،‌ اما سرانجام پادشاه سكاها و سركردگانش را كشت و به اين غائله پايان داد (625 ق‌م)،‌هووخشتره بنيانگذار واقعي حكومت ماد به شمار مي‌رود. وي سپاه را نظمي تازه بخشيد، دسته‌هاي پياده نظام و سواره نظام به وجود آورد و باقي ماندة سكاها را نيز در سپاه خويش به خدمت گرفت. پس از آنكه تمام طوايف ماد، پارس و ماناي، فرمانروايي او را گردن نهادند، از گرفتاريهاي داخلي و خارجي آشور بهره برد و خود را آمادة حمله به اين امپراتوري كهن سال كرد. هووخشتره و متحدش نبوپولسر، حاكم بابل به دنبال چند حملة ناموفق سرانجام نينوا را در محاصره گرفته، پس ازتصرف، آن را غارت و ويران كردند (612 ق‌م). چندي بعد، آخرين مقاومتهاي آشور درهم شكسته شد(610 يا 609 ق‌م) و اين امپراتوري به كلي از ميان رفت. آنگاه قلمرو آشور، ميان پادشاهان ماد و بابل تقسيم شد و حكومت ماد به عنوان يك قدرت تازه، قدم به صحنة تاريخ نهاد. پس از آن، هووخشتره به بسط قلمرو خويش پرداخت و در آسياي صغير با دولت ليديا روبرو شد. نبرد اين دو دولت نوخاسته كه بيش از 5 سال به طول انجاميد، سرانجام به سبب وقوع يك كسوف كلي (28 مه‌ي 585 ق‌م) كه آن را به فال بد گرفتند، خاتمه يافت و رود هاليس (قزل ايرماق كنوني) مرز دو كشور شناخته شد. همزمان با گفت و گوهاي صلح هووخشتره درگذشت و پسرش ايشتوويگو (در يوناني: آستواگس،‌آستياگ) بر جاي او نشست (585 ق‌م). از سلطنت 35 سالة ايشتوويگو آگاهي‌هاي اندكي در دست است. او در اواخر سلطنت خويش، به فكر حمله به بابل و تسخير حران افتاد؛ ولي پيش از آنكه دست به حمله زند، خبر شورش طوايف پارسي به رهبري كورش هخامنشي، پادشاه انشان كه ظاهراً نواده‌ي او بود، در رسيد و ايشتوويگو به ناچار به پايتخت خويش بازگشت. پيكار ميان دو رقيب 3 سال طول كشيد. سرانجام لشكريان ايشتوويگو براو شوريدند و پادشاه ماد را تسليم كورش كردند (550 يا 549 ق‌م). اندكي بعد، پايتخت مادها به دست كورش افتاد و بدين ترتيب، عصر اولين دولت مستقل ايراني پايان يافت

هخامنشیان

 

با ظهور سلسله‌ي هخامنشي،‌ايران در سياست‌هاي جهاني آن روزگار، نقشي تعيين كننده يافت. نياي بزرگ اين سلسله، هخامنش در انشان حكومت محلي كوچكي تشكيل داده بود (ح 700 ق‌م). پسر او چيشپيش قلمرو خود را توسعه داده، به جز انشان، بر ولايت پارس نيز چيرگي يافت. پس از او، قلمروش ميان دو پسرش تقسيم شد. پارس به آريارمنه رسيد و انشان به كورش اول. از اين پس،‌خاندان هخامنشي به دو شاخة بزرگ تقسيم شد كه در طول تاريخ اين سلسله، حكومت را ميان خود تقسيم كردند.

كورش دوم ملقب به «كبير» پسر كمبوجيه‌ي اول از شاخة انشاني هخامنشيان، در واقع مؤسس يك حكومت جهاني بود. حكومت محلي او در انشان از 559 ق‌م آغاز شد، اما وي با متحد كردن تمام طوايف پارسي، قدرت را در فلات ايران از چنگ مادها به درآورد. با سقوط همدان، حكومت مستقل كورش آغاز شد.

چندي بعد، با هجوم سپاه پارسي به سارد، حكومت ليديا نيز سقوط كرد (547 ق‌م) و به دنبال آن به تدريج تمام آسياي صغير و مستعمرات يوناني آناتولي به تصرف هخامنشيان درآمد (546 ق‌م). اين واقعه، نخستين برخورد مستقيم هخامنشيان با يونانيان بود كه به جنگ و رقابتي دائم انجاميد. كورش طي چند سال، ولايات شرقي ايران و بخشي از آسياي مركزي را به قلمرو خود افزود (545-539ق‌م)و سپس آمادة حمله به بابل شد و پس از چند نبرد كوچك، بابل را با وجود برج و بارو و استحكامات فراوانش تسخير كرد (539 ق‌م). كورش خود را «پادشاه بابل» نيز خواند و پس از تاكيد بر صلح و آرامش دستور داد پرستش‌گاهها را بازسازي كنند. با تسخير بابل، جز تمام بين‌النهرين، سرزمين‌هاي سوريه، فلسطين و فنيقيه نيز از 539 ق‌م به دست هخامنشيان افتاد. كورش ظاهراً در جريان درگيري با يكي از قبايل صحراگرد سكايي كشته شد (530‌ ق‌م) و به هر حال، فرجام كار وي در هاله‌اي از ابهام فرو رفته است و روايات موجوددر اين باره، بسيار متفاوتند.

قلمروي كه كورش بر آن فرمان مي‌راند، چنان وسيع بود كه تا آن زمان در تاريخ سابقه نداشت. او پايتخت كشورش را به افتخار قبيله‌ي خود، پاسارگاد ناميد. سيماي كورش به عنوان فرمانروا و فاتحي بزرگ، نه تنها در زمان او، بلكه تا قرنها بعد هميشه مورد تحسين بوده است. در روزگاري كه قتل و غارت و خون‌ريزي و سخت‌گيري در عقايد، طرز فكر غالب و شيوه‌ي معهود پادشاهان عصر بود، كورش با پرهيز از اينگونه اعمال، شكل تازه‌اي از فرمانروايي را به دنيا عرضه كرد. اين سياست تسامح كورش-كه بعدها برخي ديگر از پادشاهان هخامنشي نيز آن را دنبال كردند- او را در توسعة امپراتوري و حفظ وحدت آن ياري داد.

پس از كورش، پسرش كمبوجيه (حك 530-522 ق‌م) نقشة پدر را براي فتح مصر عملي ساخت (525 ق‌م) و بخشي از شمال افريقا را ضميمة قلمرو هخامنشيان كرد. در ايام غيبت كمبوجيه از ايران، مغي به نام گئوماته خود را برديه برادر مقتول كمبوجيه خواند و بر تخت سلطنت ايران نشست. كمبوجيه كه براي دفع اين طغيان، روي به ايران آورده بود، در بين راه به طور مرموزي درگذشت. سرانجام داريوش اول كه از شاخة پارسي خاندان هخامنشي بود، با قتل گئوماته مغ به حكومت نشست (522 ق‌م).

به گفتة داريوش در كتيبة بيستون (ستون 4، بندهاي 52، 56،‌ 57، 59، 62) وي تا يك سال پس از آنكه بر تخت نشست، مشغول سركوب شورش‌هايي بود كه سراسر امپراتوري هخامنشي را فرا گرفته بود. در عين حال، دربارة درستي سخنان داريوش در كتيبة بيستون، به خصوص دربارة ماجراي گئوماته‌ي مغ ترديدهايي مطرح شده است. در روزگار داريوش اول، قلمرو هخامنشيان وسعت فوق‌العاده يافت. حسن تدبير و قدرت ارادة داريوش سبب شد كه امنيت در كشور برقرار شود. وي با ايجاد دستگاه منظم اداري، اقتصادي و نظامي، به امپراتوري هخامنشي انسجام بخشيد. به فرمان او در تخت جمشيد و شوش بناهاي عظيم برپا شد، سكة طلا ضرب گرديد، جادة شاهي كه شوش را به سارد و افسوس متصل مي‌كرد، ساخته شد و سپاه جاويدان تشكيل گرديد. از اين رو، او را «معمار امپراتوري پارس» ناميده و «كبير» لقب داده‌اند. اما داريوش در غرب امپراتوري با دشواري رو به رو شد و سپاه او در يونان در محلي به نام ماراتن شكست يافت و يا عقب نشست (490 ق‌م). اين واقعة غير منتظره سبب شد كه يونانيان دربارة نتيجة اين نبرد به لاف و گزاف بپردازند. چندي بعد، داريوش اول كه شايد مقتدرترين فرمانرواي شرقي در دنياي باستان بود، درگذشت (486 ق‌م).

پسر و جانشين او خشيارشا، فاقد قدرت ارادة پدر بود. او پس از سركوب خشونت آميز شورش‌هاي مصر و بابل،‌ به يونان لشكر كشيد و آتن را متصرف شد، اما نيروي دريايي هخامنشي در تنگة سالاميس خسارات فراوان ديد (480 ق‌م). يونانيان دربارة اين نبرد بيش از پيش به مبالغه پرداختند و به خصوص در باب شمار ناوگان و سربازان سپاه هخامنشي، افسانه‌پردازي‌ها كردند. بي‌شك اين شكست بر خلاف انتظار خشيارشا بود، اما در ايران آن را جز يك حادثة عادي و يك شكست موقت تلقي نمي‌كرند.

با قتل خشيارشا (465 ق‌م) كه در جريان توطئه‌اي كشته شد، دربار هخامنشي به تدريج در دسيسه‌هاي حرمخانه و سياست بازي‌هاي خواجه سرايان فرو رفت. بيشتر جانشينان داريوش اول، تدبير و لياقت او را نداشتند و اينكه تا سال‌ها بعد، تزلزل عمده‌اي در تماميت امپراتوري هخامنشي پديد نيامد، در واقع به دليل دستگاه منظم اداري و حكومت مقتدر و منسجمي بود كه داريوش اول آن را بنياد نهاده بود. حتي با وجود جدا شدن مصر از قلمرو هخامنشيان در اواخر پادشاهي داريوش دوم (حك 423-404 ق‌م) و طغيان كورش (401 ق‌م) پسر او بر ضد برادر ارشدش اردشير دوم (حك 404-359 ق‌م) و بازگشت 10 هزار جنگجوي يوناني از قلب امپراتوري هخامنشي به سرزمين خود – كه نشان انحطاط نظامي هخامنشيان بود- باز قلمرو هخامنشيان تقريباً‌ دست نخورده باقي ماند و مصر هم چند سال بعد در 342 ق‌م در روزگار فرمانروايي اردشير سوم (حك 359-338 ق‌م) دوباره به امپراتوري پارسيان ملحق شد. داريوش اول كشور را به استان‌هاي مختلف تقسيم كرده بود. اين تقسيم‌بندي با اندكي تغيير، تا پايان حكومت هخامنشيان پابرجا بود. فهرستي كه هرودت دربارة تقسيمات قلمرو هخامنشي ذكر مي‌كند، با اينكه با كتيبه‌هاي پادشاهان اين سلسله متفاوت است، اطلاعات جالب توجهي را دربارة ميزان ماليات اين مناطق به دست مي‌دهد. اردشير سوم با وجود موفقيت‌هاي سياسي و نظامي كه به دست آورد، با قتل و عام برادران و خويشان نزديكش، عملاً سلسة هخامنشي را به سوي نابودي سوق داد. سرانجام آخرين پادشاه هخامنشي داريوش سوم خود را مجبور به مقابله با اسكندر مقدوني ديد. نخستين پيكار دو سپاه در كنار رود گرانيكوس در غرب آسياي صغير روي داد كه به شكست سپاه هخامنشي انجاميد (334 ق‌م). به دنبال پيروزي ديگر اسكندر در ايسوس مجاور خليج اسكندرون (333 ق‌م)،‌ خانوادة داريوش سوم با غنايم بسيار به چنگ مهاجمان افتاد. اسكندر پس از فتح مصر (332 ق‌م) ،‌ راه بابل را پيش گرفت و در گاوگاملا (گوگمل) نزديك موصل، براي آخرين بار با سپاه منظم هخامنشي رو به رو شد. به دنبال غلبة اسكندر در اين نبرد (331 ق‌م)، شوش و تخت جمشيد نيز سقوط كرد. اسكندر كه در تعقيب داريوش سوم بود، سرانجام جسد او را كه به دست همراهانش كشته شده بود، در 330 ق‌م نزديك دامغان كنوني يافت

 

سلوکیان

 

با دستيابي اسكندر مقدوني به تختگاه شاهان هخامنشي در سال 330 پ.م. ، به مدت چند دهه ايران در زير سلطة سرداران اسكندر و اعقاب آنها گرفتار نوعي خود باختگي شد . دورة سلوكي دورة فترت در تاريخ ايران است كه موجب انقطاع در سير طبيعي تاريخ و فرهنگ ايران گرديد . بنيانگذار اين سلسله « سوكوس نيكاتور » يكي از سرداران اسكندر است كه پس از مرگ وي در سال 323 پ.م. به حكمراني رسيد . اعقاب وي تا 64 پ.م. در بخشهايي از ايران و آسياي غربي همچنان فرمانروايي داشتند .

چند اثر باستاني از اين دوره در ايران باقي مانده كه مهم‌ترين آنها عبارتند از :

معبد « خورهه » محلات كه در سال 1335 ش . باستانشناس ايراني علي حاكمي آن را كاوش كرد ؛ و معبد « لااوديسه »، در داخل شهر نهاوند كه كتيبه‌اي از « آنتيوكوس سوّم » و نيز تعدادي مجسمة برنزي خدايان يوناني در اين كاوش كشف گرديد

 

اشکانیان

 

قيام طوايف پارتي به رهبري ارشك بر ضد فرمانروايان سلوكي در ايران، در واقع واكنش ايرانيان در برابر غرب بود كه به احياي ايران و تداوم حيات مردم آن انجاميد. خاستگاه خاندان ارشك كه سركردگي تيره‌ي آپرني (پرني) از طوايف داهه را به عهده داشت،‌استوا (حدود قوچان كنوني) بود. ارشك بر حاكم يوناني ناحيه‌ي استواشوريد و در 238 ق‌م پارت و بعد گرگان را از دست سلوكيان خارج كرد. پس از وي، برادر كوچكش تيرداد كه جانشين او شد، به احترام نام وي، خود را ارشك دوم خواند. از اين پس، پادشاهان اين خاندان، عنوان ارشك را به نام خود افزودند و بدين سبب جانشينان ايشان، ارشكان يا اشكانيان خوانده شدند.

جلوس مهرداد اول بر تخت پادشاهي اشكاني (ح 171 ق‌م)،‌ واقعة مهمي در تاريخ اين سلسله بود. او نخست قسمتي از ولايت باختر (بلخ) را تسخير كرد و پس از فتح ماد و همدان (148 يا 147 ق‌م)،‌بابل و سلوكيه را نيز به قلمرو خويش افزود (141 ق‌م). سپس قسمتي از ولايت ايلام را نيز فتح كرد و در شوش به نام خود سكه زد. اندكي بعد، پارس نيز فرمانروايي او را پذيرفت و تمامي ايلام به دست وي افتاد. مهرداد اول، درسكه‌هايش خود را «شاه بزرگ» خوانده است. مقارن درگذشت او (138 ق‌م)،‌ حكومت اشكانيان، از يك حكومت محلي در نواحي شرقي فلات ايران، به يك امپراتوري بزرگ جهاني بدل شده بود.

پس از مهرداد اول،‌ قلمرو اشكانيان با تهديد و تجاوز سكاها در شرق رو به رو شد. با اينهمه، فرهاد دوم آخرين بقاياي سلوكيان را نيز از ايران راند (129 ق‌م). جانشين او مهرداد دوم به سامان دادن مشكلات داخلي و خارجي پرداخت. وي به دنبال تصرف بابل (121 يا 120 ق‌م)، به ارمنستان يورش برد و در بين‌النهرين،‌ دورااورپوس را گرفت (ح 113 ق‌م). سپس براي خاتمه دادن به غائلة سكاها، به شرق لشكر كشيد و ولايت هرات را باز پس گرفت و سيستان را بر متصرفات خود افزود. در اين زمان ظاهراً استپهاي شرق درياي خزر نيز در قلمرو مهرداد دوم بود. مدتي بعد، وي دوباره به بين‌النهرين حمله ور شد و با برانداختن پادشاهي‌هاي كوچك، مرز كشور خود را به رود فرات رساند. از اين هنگام به بعد، پارتيان با روم مجاور شدند. در زمان مهرداد دوم ميان ايران و چين نيز سفيراني رد وبدل شد. وي مانند هخامنشيان خود را «شاه شاهان» مي‌خواند. به روزگار فرمانروايي او، اصلاحات اداري و ديواني انجام شد و نقشه برداري جغرافيايي معمول گرديد.

به دنبال گسترش قلمرو اشكانيان و مجاورت با روم، نخستين اختلاف جدي ميان اين دو دولت در زمان فرهاد سوم با پمپه سردار بزرگ رومي روي داد كه البته به جنگي منجر شد. ولي به روزگار ارد اول به سبب تجاوز كراسوس سردار رومي به سرزمين اشكانيان ميان دو دولت جنگ شد و با قتل كراسوس در نبرد حران (53 ق‌م) اشكانيان پيروز شدند. چند سال بعد در روزگار فرهاد چهارم هم مارك آنتوني سردار رومي و فرمانرواي سوريه، به قلمرو اشكانيان تجاوز كرد (36 ق‌م)، اما سرانجام با تلفات بسيار مجبور به عقب‌نشيني شد. پس از آن نيز اشكانيان و روميان بارها بر سر ارمنستان و مرزهاي سوريه با يكديگر جنگ‌ها كردند. آخرين پادشاه بزرگ اشكاني، بلاش اول بود كه بيشتر دوره‌ي فرمانروايي خود را به تثبيت موقعيت ايران در ارمنستان گذراند. با مرگ او، ايران درگير اختلافات داخلي شد و سرداران رومي به قلمرو پارتيان طمع كردند. در جريان اين لشكركشي‌ها با اينكه حتي تيسفون پايتخت اشكانيان نيز چندي به دست روميان افتاد، اما روميان مهاجم هرگز توفيق چنداني نيافتند. آخرين پادشاه اشكاني، اردوان پنجم (يا به روايت جديدتر اردوان چهارم) با اينكه قواي روم را در هم شكست و حتي آنان را مجبور به پرداخت غرامت كرد (217 م)، در برابر رقيب داخلي خود اردشير بابكان تاب مقاومت نياورد و در جنگي كه ميان اين دو، در دشت هرمزدگان روي داد، كشته شد (224 م)و شاهنشاهي اشكاني نيز فرو پاشيد

 

ساسانیان

اردشير بابكان حكومتي در ايران به وجود آورد كه پيوند دين و دولت، ويژگي مهم آن بود. خصوصيت عمدة ديگري كه حكومت او را از حكومت اشكانيان متمايز مي‌كرد، وحدت و تمركز آن بود. در واقع، با تاسيس سلسلة ساساني به دست اردشير بابكان، به تدريج وحدت سرزمين‌هاي ايراني، پس از هجوم اسكندر دوباره تحقق پذيرفت.

خاندان ساساني از اوايل سدة 2 م، به تدريج نفوذ و قدرت خود را در ولايت پارس توسعه دادند. ساسان، جد بزرگ ساسانيان كه موبد بزرگ آتشكدة آناهيد در استخر بود، با سلسلة محلي با زرنگي كه در پارس حكومت داشت، پيوند زناشويي بست و پسر وي بابك حدود سال 155 م يا پيش از آن زاده شد و بعدها به جاي پدر نشست. اردشير پسر بابك كه ارگبد دارابگرد شد،‌ در حدود سال‌هاي 211-212 م به شهرهاي اطراف دست‌اندازي كرد و پدر را به شورش بر ضد گوچهر فرمانرواي بازرنگي پارس برانگيخت. بابك نيز در حدود سال 220م، گوچهر را كشت و با همراهي اردشير قلمرو خود را توسعه داد. اردوان پنجم (يا به روايتي چهارم) پادشاه اشكاني – كه از وقايع پارس احساس خطر مي‌كرد – ساسانيان را ياغي خواند و سرانجام كار به جنگ كشيد و در نتيجه، اردشير بابكان تيسفون را متصرف شد و رسماً خود را پادشاه خواند. اردشير حكومت ملوك طوايفي عهد اشكاني را برانداخت، از قدرت خاندان‌هاي بزرگ كاست و با ايجاد سپاه منظم، وحدتي در قلمرو خود پديد آورد. البته استقرار قطعي حكومت اردشير، چند سال پس از غلبه بر اردوان به دست آمد. وي پس از تاج‌گذاري در تيسفون و لشكركشي به شمال بين‌النهرين، بر سر ارمنستان با دولت روم درگير شد و تقريباً تا پايان دورة پادشاهي خود با روميان در جنگ بود. به هر حال، اردشير در نزد جانشينانش اهميت و حيثيت فوق‌العاده يافت و بعدها سرمشق حكمت و خرد تلقي شد.

سلطنت جانشين او، شاپور اول (ح 240 -270 م)، به جنگ‌‌هاي متعدد در شرق و غرب با كوشانيان و روميان گذشت. در جريان همين جنگ‌ها، گرديانوس امپراتور روم كشته شد (ح 244م) و والريانوس امپراتور ديگر روم در 259 يا 260 م با سپاهيانش به اسارت افتاد. حكومت مقتدرانه‌ي شاپور اول، بنياد فرمانروايي ساسانيان را در ايران مستحكم كرد. نشر تعاليم ماني در قلمرو ساسانيان كه با اجازة شاپور اول صورت گرفت، باعث ناخرسندي موبدان زردشتي شد و در زمان بهرام اول، با اصرار كرتير (يا كردير) موبد موبدان، ماني دستگير شد و در زندان جان سپرد (ح 277 م). پس از او نرسه با حمايت بزرگان دولت به پادشاهي نشست. او به نفوذ كرتير خاتمه داد، اما در 298م در ارمنستان از روميان شكست سختي خورد كه به موجب آن، شمال بين‌النهرين و ارمنستان به روم واگذار شدو دجله مرز دو دولت اعلام گرديد. پس از آن، تقريباً تا 40 سال جنگي ميان دو رقيب روي نداد. اين شكست و نتايج آن، چندي ايران را در ضعف وسستي فرو برد. سرانجام بزرگان كشور، پادشاهي را به شاپور دوم فرزند خردسال هرمزد دوم سپردند و خود رشتة امور را در دست گرفتند؛ اما وقتي شاپور به سن رشد رسيد،‌ خود را از نفوذ آنان رهانيد و با عزم و اراده اي استوار حكومت در حال زوال ساسانيان را دوباره احيا كرد و آن را به اوج قدرت رساند. وي ابتدا اعراب مهاجم را به شدت سركوب كرد، چنانكه نزد عربها به «ذوالاكتاف» و پيش ايرانيان به «هو به سنبا» (=سوراخ كنندة شانه‌ها) ملقب شد. شاپور دوم, جنگ با روم را بار ديگر تجديد كرد و در يكي از همين نبردها، يوليانوس امپراتور روم كشته شد (363 م) و مناطق وسيعي به تصرف ساسانيان درآمد.

جانشينان شاپور دوم غالباً بي‌كفايت بودند. در روزگار يزدگرد اول فرصت‌هاي فراواني براي غلبه بر روم پيش آمد،‌ اما او پادشاهي صلح جو بود و از جنگ پرهيز مي‌كرد پسرش بهرام پنجم (420-438م)، معروف به بهرام گور، در شرق و غرب امپراتوري پيكار كرد. در عهد پيروز (حك 459-484م) ، ايران گرفتار تهاجم هياطله از شرق شد كه كشور را در هرج و مرج و ناامني فرو برد و سلطة نجبا و موبدان را بر امور كشور در پي داشت. وقتي قباد اول به حكومت رسيد (488م)، براي كوتاه كردن دست اينان از قدرت، به حمايت از مزدك و تعاليم او برخاست،‌ اما با مخالفت سرسختانة موبدان و نجبا روبه‌رو شد و در نتيجه، مدتي از سلطنت خلع و زنداني گرديد (496م) و چون دوباره به قدرت رسيد (498م)، احتياط اعتدال در پيش گرفت و حتي براي حفظ موقعيت خود، با دشمنان مزدك همراه شد. در 528 يا اوايل 529م، مزدك به مناظره‌ي ساختگي وادار شد و در پايان مجلس، همراه با عدة زيادي از پيروانش به قتل رسيد.

خسرو اول يا خسرو انوشيروان (حك 531- 579م ) كه قتل مزدك و يارانش با هدايت وي انجام شد،‌ قلع و قمع مزدكيان را ادامه داد و جنگ با بيزانس را نيز از سر گرفت (540م). لشكركشي‌هاي او امپراتوري روم شرقي را با مشكلات فراوان مواجه ساخت. سرانجام در 561 م قرارداد صلح 50 ساله‌اي ميان دو دولت بسته شد. خسرو انوشيروان حكومت هياطله را برانداخت (557م) و با ياري دادن به اعراب يمن و اخراج حبشيان از آن سرزمين (ح 575-577م)، نفوذ خود را تا جنوب شبه‌جزيرة عربستان توسعه داد. روزگار خسرو انوشيروان، نه تنها اوج توسعة كشوري و لشكري ايران عهد ساساني بود، بلكه دورة اصلاحات اجتماعي و اداري نيز محسوب مي‌شد. وي در شيوة اخذ ماليات تغييراتي داد و امور اداري و نظامي نيز اصلاحاتي به عمل آورد. در عهد او در مدرسه‌ي طب جندي شاپور، كتاب‌هاي يوناني و هندي، به زبان‌هاي سرياني و پهلوي ترجمه و تدريس مي‌‌شد و ايرانيان در روزگار او با بازي شطرنج و كتاب كليله و دمنه آشنا شدند. از اين رو، نام او به عنوان يك فرمانرواي آرماني و يك حاكم حكيم، در اذهان باقي ماند.

پس از او. پسرش هرمزد چهارم بر تخت نشست (579م). واقعة مهم دوران حكومت او، طغيان بهرام چوبين بود كه به قصد عزل شاهنشاه ساساني، به سوي تيسفون لشكر كشيد. نجبا و موبدان نيز كه از هرمزد ناخرسند بودند، وي را از سلطنت خلع كردند و پسرش خسرو دوم يا خسرو پرويز را بر تخت نشاندند (590م). اما پادشاه جديد از پيش سپاه بهرام چوبين گريخت و به بيزانس پناهنده شد و سرانجام با كمك امپراتور بيزانس، بر بهرام غلبه كرد (591م). خسرو پرويز در مقابل كمك امپراتور بيزانس، طي قراردادي (591م)، بخش‌هايي از قلمرو ساساني را به بيزانس واگذارد و ميان دو امپراتوري صلح برقرار شد؛ اما خلع و قتل امپراتور حامي خسرو، دست او را در يورش به قلمرو روم باز كرد. دو سردار ايراني، شهر براز و شاهين، در آن سرزمين فتوحات قابل توجهي كردند، تا آنجا كه بيزانس تقريباً تمام متصرفات آسيايي خود را از دست داد و حتي قسطنطنيه نيز در خطر حمله قرار گرفت. مصر هم به دست سپاه ساساني افتاد (619م) و بدين ترتيب قلمرو خسروپرويز، به حدود قلمرو هخامنشيان رسيد. اما جنگ، طولاني شد و لجاجت خسرو براي ادامة آن، بيزانس را آمادة تلافي كرد. از 627 م حملات تعرضي بيزانس آغاز شد. آذربايجان ويران و غارت شد و سپاه بيزانس بين‌النهرين را گرفت. خسروپرويز به تيسفون گريخت، اما پيشنهاد صلح را رد كرد. سرانجام در جريان شورش مردم و سرداران، خسروپرويز از سلطنت خلع و سپس زنداني شد. پسر بزرگش شيرويه، به نام قباد دوم بر تخت سلطنت نشست و چند روز بعد خسرو پرويز در زندان كشته شد (628م). سلطنت او جملگي در استبداد و غرور و هوس بازي گذشت و جنگ‌هايي كه او به كشور تحميل كرد، ايران را فقير ويران ساخت.

قباد دوم بلافاصله با بيزانس صلح كرد و 3 سال ماليات مردم را بخشيد، زندانيان پدر را آزاد كرد و از سرداران سپاه دلجويي نمود. اما سلطنت او به يك سال هم نرسيد. طاعوني كه به دنبال جنگ‌هاي خانمان‌سوز خسروپرويز در ايران شايع شده بود، به زندگي قباد دوم نيز خاتمه داد (628م). با مرگ او، ايران در هرج و مرج فرو رفت و نشانه‌هاي انحطاط پديدار شد. در مدت 4 سال، از زمان مرگ خسروپرويز تا روي كار آمدن يزدگرد سوم (628-632م)، بيش از 10 تن بر تخت شاهي ايران نشستند. از ميان اين، اردشير سوم كودكي خردسال بود و بوران، دختر خسروپرويز زني بود كه به طور رسمي تاج شاهي را در ايران بر سر نهاد. آزرميدخت، دختر ديگر خسروپرويز نيز چندي بر تخت سلطنت ساساني تكيه زد.

وقتي بزرگان كشور، يزدگرد نوادة خسروپرويز را به شاهي برداشتند (632م)، او هنوز كم سال بود. يزدگرد سوم، در دومين سال حكومتش، در مرزهاي غربي كشور با نيروي اعراب مسلمان روبه‌رو شد. تا آن زمان، چند سال از پيدايش اسلام در سرزمين حجاز مي‌گذشت، اما ساسانيان فرصت توجه به آن را نيافته بودند. مدتي پس از سقوط حيره به دست مسلمانان (12 ق / 633م)،‌ سپاه عرب در قادسيه (نزديك حيره) اردو زد. به دنبال چند ماه مذاكره، جنگ درگرفت و در پايان آن رستم فرخ هرمزد سردار سپاه ساساني كشته شد (16 ق /637م). پس از آن، تيسفون با وجود مقاومت، سقوط كرد و يزدگر سوم به داخل كشور گريخت و براي آخرين بار در نهاوند مغلوب شد (21 ق/624م). اعراب مسلمان اين پيروزي را «فتح‌الفتوح» خواندند، زيرا از آن پس با هيچ مقاومت سازمان يافته و منظمي روبه‌رو نشدند. يزدگرد سوم هم كه به نواحي دورافتادة كشور گريخته بود، پس از سالهاي سرگرداني در 31 ق / 651م، در حوالي مرو در آسيابي كشته شد. با مرگ او، نه تنها سلسله‌ي ساساني به پايان آمد، بلكه ايران با پشت سر نهادن در دنياي باستاني خود، وارد دوران اسلامي حيات خويش شد

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط الینا آپالکوا در 12:53 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دوم اسفند 1385

جلال آل احمد نویسنده شهیر ایرانی

جلال آل احمد

  گروه : علوم انساني      رشته : زبان و ادبيات فارسي      محل تولد : تهران      تاريخ تولد : 1302
 
خلاصه : سيدحسين ملقب به جلال الدين ، فرزند سيداحمد حسيني اورازاني در يازدهم قوس ( آذر ) سال 1302 در سيدنصرالدين تهران به دنيا آمد
.
 
اوضاع اجتماعي و شرايط زندگي : كودكي جلال آل احمد در نوعي رفاه اشرافي روحانيت گذشت. جلال در اين باره مي گويد : « در خانواده اي روحاني ( مسلمان ـ شيعه ) بر آمده ام . پدر و برادر بزرگ و يكي از شوهرخواهرهام در مسند روحانيت مردند . و حالا برادرزاده اي و يك شوهرخواهر ديگر روحاني اند ، و اين تازه اول عشق است. كه الباقي خانواده همه مذهبي اند. با تك و توك استثنايي ». [ مثلا شرح احوالات ، از كتاب جلال آل احمد مردي در كشاكش تاريخ معاصر ، گردآورنده : حميد تبريزي ، تبريز : نشر كاوه ، ص 62 ]
 
تحصيلات رسمي و حرفه اي : دوران كودكي جلال ، از بستر يك تربيت مذهبي آغاز شد ؛ با اتمام دوره ي دبستان ، پدرش او را نزد « سيد هادي طالقاني » برد تا از محضر اين استاد كه خود نيز در گذشته نزد وي تلمذ كرده بود ، استفاده نمايد. جلال با رسيدن به مقطع دبيرستان با منع پدر جهت ادامه ي تحصيل مواجه شد ، چراكه او اعتقاد داشت « مدارس تحصيلاتشان به بي ديني مي انجامد » ، لذا بعد از مرگ برادر بزرگترش ، پدر عزم خود را جزم نموده بود تا از جلال جانشيني براي محراب و منبرش سازد. با بازشدن كلاس هاي شبانه ي دارالفنون ، جلال پنهان از چشم پدر ، در اين مدرسه ثبت نام نمود. او روزها به كار ساعت سازي - بعدها سيم كشي و چرم فروشي - مشغول بود ، و شب ها درس مي خواند. وي با درآمد كار روزانه دوره ي دبيرستان را تمام كرد و در سال 1322 موفق به اخذ ديپلم شد. پس از ختم دوره ي دبيرستان ، پدرش او را به نزد برادر بزرگترش در نجف اشرف فرستاد. پس از بازگشت از نجف در سال 1322 وارد دانشسراي عالي شد و در آنجا در رشته ي ادبيات فارسي ، ليسانس خود را گرفت. [ شمس آل احمد ، از چشم برادر ، ص 213 ـ جلال آل احمد ، مثلا شرح احوالات ، از كتاب مردي در كشاكش تاريخ معاصر ، نوشته حميد تبريزي ، ص 63 ]
 
فعاليتهاي ضمن تحصيل : جلال اوايل سال 1323 ، عضو حزب توده شد. چون يك قصه و يك ترجمه ي او در مجله « سخن » به چاپ رسيده بود ، به زودي در حزب توده مورد تشويق قرارگرفت و مدير روزنامه ي « بشر » ارگان دانشجويان حزب توده شد و سال بعد مديرداخلي مجله ي « ماهان مردم » ارگان تئوريك حزب توده گرديد.[ شمس آل احمد ، از چشم برادر ، ص 213 ـ جلال آل احمد ، مثلا شرح احوالات ، از كتاب مردي در كشاكش تاريخ معاصر ، نوشته حميد تبريزي ، ص 63 ]
 
وقايع ميانسالي : سيمين دانشور در مورد ازدواج خود با جلال آل احمد چنين مي گويد : « جلال و من همديگر را در سفري از شيراز به تهران در بهار سال 1327 يافتيم و با وجودي كه در همان برخورد اول درباره ي وجود معادن لب لعل و كان حسن شيراز ، در زمان ما شك كرد و گفت كه تمام اينگونه معادن در زمان همان مرحوم خواجه حافظ استخراج شده است ، باز به هم دل بستيم. ثمره ي اين دلبستگي ، چهارده سال زندگي مشترك ماست در لانه اي كه خودش تقريبا با دست خودش ساخته است. در اين چهارده سال شاهد آزمودن ها ، كوشش ها ، فداكاري ها ، همدردي ها ، سرخوردگي ها و نوميدي هاي جلال بوده ام و به او حق مي دهم كه اخيرا زودرنج و كم تحمل شده باشد. بچه هم نداريم كه بردباري را يك صف خواهي نخواهي براي او بسازد ». جلال آل احمد دوران جواني را در حزب توده گذرانيد ، اما طولي نكشيد كه در سال 1325 سرخوردگي او نسبت به حزب توده آغاز گرديد. نهال اين شك در ارتباط تنگاتنگ با دكتر اسحاق اپريم از طرفي ، و با خليل ملكي از طرف ديگر در طول يك سال رشد يافت تا كار بدان جا انجاميد كه در سال 1326 پس از شكست رهبري حزب توده در حوادث تاريخي آن سال ها ، با همفكري پنج تن ديگر از اعضاي كميته ايالتي حزب توده تهران ، به ويژه مهندس حسين ملكي و مهندس ناصحي و جواهري ( شاعر متخلص به رواهيچ ) و محمد سالك ( كه كارگر مكانيك بود ) و محمدامين رياحي ( كه بعدها دكتر ادبيات و محقق شد ) ، طرح استعفاي دسته جمعي شان را نوشتند. پس از خانه نشيني انشعابيون ، تنها جلال و تني چند از ياران جوان جلال در صحنه ماندند و به لحاظ آنكه ملكي را مظلوم ترين فردي مي ديد كه آماج تمام تيرهاي تهمت سرسپردگان شده است و احساس مي كرد بايد به دفاع از او برخيزد. در آن سال ، تنها مجال و منبري كه در اختيار جلال بود تا از آنجا به دفاع از مظلوميت و حقانيت ملكي برخيزد ، پيشاني سفيد مجموعه ي « سه تار » بود ، كه جلال نوشت : « تقديم به خليل ملكي » و اين كار در روزگاري شد كه براي تقرب به حزب توده و جريان چپ ، هر فرصت طلبي آماده ي فحاشي به ملكي بود. با اين تقديم ، انگار جلال مي خواسته است به ملكي منزوي و كناره گير بگويد : « مرد ، تنها نيستي. دلسرد نباش و در پيله نخز ». در سال 1328 جلال با خانم دانشور ازدواج نمود و بعد از گذشت يك سال ، دانشور با استفاده از بورس تحصيلي به آمريكا رفت و اين درست زماني است كه دولت دكتر مصدق بر مصدر امور مسلط گشته و روشنفكران ، نيروهاي ملي ، احزاب و مطبوعات فعال شده اند. جلال يكي از مهره هاي اصلي « نيروي سوم » بود. اين حزب از سازمان يافته ترين احزاب جبهه ملي بود كه از مصدق حمايت مي كرد. سال 1331 ، سال فعاليت هاي داغ و گرم سياسي جلال است. او در نبود همسر ، در عين فعاليت سياسي ، در تدارك ساخت منزلي در زمين وقفي بود كه از طرف وزارت فرهنگ به او داده بودند. در همين سال ، كتاب « دست هاي آلوده » نوشته ي ژان پل سارتر را ترجمه نمود و آن را تقديم كرد به : سيمين ، شريك زندگي اش. ابتداي سال 1332 جلال از حزب نيروي سوم كناره گرفت ؛ و چندماه بعد با كودتاي 28 مرداد ، حكومت دكتر مصدق ساقط گرديد. در پاييز همان سال ، جلال ، عيسي اسماعيل زاده و شمس آل احمد در خانه ي جلال در محاصره ي ماموران تيمور بختيار دستگير شدند ، ولي با نوشتن يك تعهدنامه توانستند خيلي زود از زندان آزاد شوند. متن تعهدنامه ي جلال بدين شكل بود : « من از ارديبهشت 1332 ، سياست را بوسيدم و گذاشتم كنار ». فرداي آن روز ، اين عبارت در صفحات اول كيهان و اطلاعات با تيتر درشت چاپ شد و اين مساله به عنوان يك افتخار براي تيمور بختيار بود . [ شمس آل احمد ، از چشم برادر ، ص 213 ـ جلال آل احمد ، مثلا شرح احوالات ، از كتاب مردي در كشاكش تاريخ معاصر ، نوشته حميد تبريزي ، ص 63 ]
 
زمان و علت فوت : جلال آل احمد در روز سه شنبه 18 شهريور ماه 1348 ، در اسالم گيلان در گذشت. در مورد علت مرگ جلال هنوز ابهاماتي وجود دارد ، خانم سيمين دانشور همسر جلال و كسي كه جلال در مورد فعاليت هاي دوره ي تحصيلي خود چنين مي گويد : « سال هاي آخر دبيرستان با حرف و سخن هاي احمد كسروي آشنا شدم و مجل بعد با « مرد امروز » و « تفريحات شب » و بعد با مجله « دنيا » و مطبوعات حزب توده ... و با اين دستمايه ي فكري ، چيزي درست كرده بوديم به اسم انجمن اصلاح. كوچه انتظام ، اميريه و شب ها در كلاس هايش مجاني فنارسه درس مي داديم. و عربي و آداب سخنراني. و روزنامه ديواري داشتيم ، به قصد وارسي كار احزابي كه همچو قارچ روييده بودند. هركدام مامور يكي شان بوديم و سركشي مي كرديم به حوزه ها و ميتينگ هاشان ... و من مامور حزب توده بودم ». در آخرين لحظات زندگي وي در كنارش بود چنين مي گويد : « با دكتر عبد الحسين شيخ به خانه ميهن آمديم و من جريان واقع را براي دكتر شيخ گفتم. اوجلال را معاينه كرده بود و و علت مرگش را به اغلب احتمال ، آمبولي يا آنفاركتوس تشخيص داده بود. . [ شمس آل احمد ، از چشم برادر ، ص 213 ـ جلال آل احمد ، مثلا شرح احوالات ، از كتاب مردي در كشاكش تاريخ معاصر ، نوشته حميد تبريزي ، ص 63 ]
 
مشاغل و سمتهاي مورد تصدي : جلال از نيمه ي دوم تيرماه 1326 معلم و كارمند وزارت آموزش و پرورش شد. در سال 1341 در زمان وزارت محمد درخشش ، دو سه سالي مشاور كتاب هاي درسي بود. يك سال نيز در زمان حكومت اسدالله علم كه وزارت فرهنگ آن به عهده ي دكتر پرويز ناتل خانلري بود ، منتظر خدمت ماند. او همچنين مدير يك دبستان نيز بوده كه قصه اش در « مدير مدرسه » آمده است. [ شمس آل احمد ، از چشم برادر ، ص 213 ـ جلال آل احمد ، مثلا شرح احوالات ، از كتاب مردي در كشاكش تاريخ معاصر ، نوشته حميد تبريزي ، ص 63 ]
 
ساير فعاليتها و برنامه هاي روزمره : در كنار شغل معلمي و تدريس ، جلال با مطبوعات زمان خويش نيز همكاري داشته است. اين همكاري گاه به صورت بنيادي بوده است ، يعني به شكلي كه جلال فقط برايشان نمي نويسد ، بلكه در بنياد و اساس پايه گذاري آنان هم سهيم است. مطبوعاتي كه جلال آل احمد با آنها همكاري داشته عبارتند از : مدير داخلي روزنامه و هفته نامه بشر ( ارگان دانشجويان حزب توده ايران در سال 1325 و به صاحب امتيازي كيانوري ) ، مدير داخلي ماهنامه مردم ( مجله تئوريك حزب توده در سال هاي 1325 تا دي ماه 1326 ، به صاحب امتيازي فريدون كشاورز و سردبيري احسان الله طبري ) ، مدير داخلي نامه ماهانه شير و خورشيد سرخ ايران ( مدير اسمي آن ، دكتر ذبيح الله صفا بود ، اما عملا جلال آن را اداره مي نمود. 12 شماره از آن در سال 1328 منتشر شد كه در آن ايام ، جلال دانشجوي سال آخر دوره ي دكتراي ادبيات و ملزم به بيگاري براي استاد بود ) ، مدير داخلي روزنامه شاهد ( نشريه سياسي سال هاي 1329 تا 1331 به صاحب امتيازي علي زهري و سردبيري مظفر بقايي ) ، مدير ماهنامه علم و زندگي ( نشريه اي بود كه هرماه توقيف مي شد و به همين خاطر چندين اسم بر روي خود گذاشت تا توانست طي هشت ده سال ، 42 شماره درآورد. باني آن خليل ملكي بود و يك سال اول ، مديريت آن را جلال به عهده داشت ) ، مدير داخلي مجله نقش و نگار ( در سال 1334 به مديرمسئولي سيمين دانشور منتشر مي شد. به علت فقدان تجربيات مطبوعاتي سيمين دانشور ، عملا كارها به عهده ي جلال بود و خدمات فني آن را شمس آل احمد به عهده داشت ) ، مدير داخلي مجله مهرگان ( اين نشريه به صورت هفتگي و قطع روزنامه در سال 1327 منتشر مي شد. صاحب امتياز آن محمد درخشش و سردبيرش عبدالحسين زرين كوب بود كه جلال با وي مدد مي كرد. درخشش رئيس جامعه فارغ التحصيلان دانشسراي عالي و مهرگان ارگان جامعه معلمان بود. اين نشريه در برابر حزب توده موضع گيري هاي دقيق سياسي داشت ، و همين سوابق عاقبت صاحب امتيازش را به وزارت فرهنگ در زمان دكتر اميني به سال 1341 رسانيد ) ، ياري با مديريت تحقيقات اجتماعي ( مجله اي ماهانه و ارگان مؤسسه علوم اجتماعي دكتر نراقي بود. دوستان قديم جلال در سازمان ، پول آن را مي دادند و با توجه به آنكه تمام بار مجله بر دوش جوانان دانشجوي مؤسسه بود ، ليكن بهره برداري را نراقي مي كرد ، لذا پس از يكي دو شماره ، جلال از همكاري با آن دست كشيد ) ، سرپرست كتاب ماه يا كيهان ماه ( ماهنامه اي بود كه بيش از دو شماره دوام نياورد. با تلاش شمس آل احمد و زيرنظر شورايي مركب از : پرويز داريوش ، سيمين دانشور و جلال و با سرمايه ي مادي مؤسسه كيهان منتشر مي شد ) ، ياري با مديريت جهان نو (دوره ي جديد آن در سال 1342 به طور ماهانه منتشر مي شد. سه شماره ي مرتب ماهانه به همت و سردبيري رضا براهني و ياري جلال درآمد ، ولي با به وجودآمدن جو سانسور و امنيت ، سردبير آن عوض شد ) و همچنين در انتشار دو دوره مجله آرش از شماره 1 تا 13 به سردبيري سيروس طاهباز و از شماره 14 تا 20 به سردبيري اسلام كاظميه ، جلال آل احمد تلاش زيادي نمود. از برنامه هاي ديگر جلال در دوره ي ميانسالي ، ملاقات با دوستان و آشنايان و علاقه مندانش در پاطوق هاي خاصي در تهران بود. [ شمس آل احمد ، از چشم برادر ، ص 213 ـ جلال آل احمد ، مثلا شرح احوالات ، از كتاب مردي در كشاكش تاريخ معاصر ، نوشته حميد تبريزي ، ص 63 ]
 
چگونگي عرضه آثار : جلال آل احمد نويسندگي را از سن شانزده سالگي يعني از سال هاي آخر دارلفنون آغاز نمود. اما چاپ كردن را از بيست سالگي تجربه كرد و اين زماني بود كه او سال آخر را در دارالفنون به اتمام مي رسانيد. كارنامه ي زندگي جلال را مي توان به سه قسمت تقسيم نمود : اول آثاري كه در زمان حياتش ، با نام خود يا بي نام و با نام مستعار خود به چاپ سپرد . دوم آثاري كه پس از مرگش درطي بيست سال اوصياي او به چاپ سپردند. اين آثار در زمان جلال به دليل سانسور و كج تابي هاي ناشران ، با توجه به قراردادهاي بسته شده به چاپ نرسيد.[ شمس آل احمد ، از چشم برادر ، ص 213 ـ جلال آل احمد ، مثلا شرح احوالات ، از كتاب مردي در كشاكش تاريخ معاصر ، نوشته حميد تبريزي ، ص 63
نوشته شده توسط الینا آپالکوا در 15:3 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یکم اسفند 1385

معرفی مشاهیر ایرانی ) حافظ(

حافظ شیرازی

در اوايل قرن هشتم, در زمان حكومت اتابكان فارس, مردي به نام بها ء ا لدين از ا هالي كوپاي اصفهان, به اتفاق همسرش كه از اهالي كازرون بود عازم شبراز شد, سومين پسر اين خانواده به نام محمد به عبارتي در بهار سال 726 ق در همين شهر به دنيا آمد. بعد ها پدرش از سر تكريم و تجليل , او را ؛؛ شمس ا لدين؛؛ ناميد.شمس ا لدين محمد تحصيل علوم و كمالات را در زادگاه خود كسب كرد و مجالس درس علما و فضلاي بزرگ را درك نمود و در علوم به مقامي رفيع رسيد, شمس ا لدين محمد در نه سالگي حافظ قرآن شد و بدينسان, حافظ, در قلب و روح محمد متولد گرديد و از همان هنگام , در ميان مردم شهر با تخلص ؛؛ حافظ؛؛ شهرت يافت.در مدت زندگي حافظ كه به اختلاف اقوال 65-66 و حداكثر 68 سال ( دولتشاه سمرقندي)ذكر شده رويدادهاي مهمي در خاك شيراز و پارس و ايران روي مي دهد.سلسله هايي از شاهان روي كار مي آيند و سلسله هايي نابود مي شوند.حافظ هجوم قوم هاي متفاوت را در سرزمين خويش مي بيند و نظاير آنرا مي شنود. خبر كشتار وحشيانه تيمور و قتل عام (70000) تن از مردم اصفهان و نظائر آنرا ميشنود, حافظ در چنين وضعي زيسته و شعر سروده است، از اينكه شعر او تا اين اندازه رمز آميز و موثر است نشان مي دهد كه او ناظر به ژرفاي زندگاني است. در سال 791 ق . در يك غروب د لگير, همچون پرستويي سبكبال, به سوي حضرت دوست پر گشود. آرامگاه او در حافظيه شيراز زيارتكده عاشقان و عارفان دلسوخته است.
والدين و انساب : از نظر اصل و نسب به خانواده تاجري ثروتمند تعلق داشت.نام پدرش بهاء ا لدين مي باشد كه بازرگاني مي كرده است و مادرش اهل كازرون شيراز بوده است. حافظ خيلي زود هم پدر و هم ثروت خانوادگي را از دست داد. { پيام نوين- سال 12- شماره 1 , فروردين و ارديبهشت 1357 ؤ صوفي , ليلا- زندگينامه شاعران ايران, انتشارات جاجرمي, ص 145}
خاطرات کودکي : بعد از فوت پدرش در پنج سا لگي , محمد خود را يگانه مرد و نان آور خانه و نام آور قبيله پدر احساس مي كند و مادر, در جهت تربيت تنها يادگار جواني و يگانه بازمانده ي زندگي شيرين گذشته اش , سخت مي كوشد و او را از شش سالگي نزد مكتبدار مي فرستد تا تعليمش دهد. اما معلم حريص , تا زمانيكه مادر محمد , شهريه فرزندش را مرتب مي پرداخت و هر چند روز يكبار تحفه اي براي او مي فرستاد , با محمد بنرمي و نازكي رفتار مي كرد, همينكه دريافت , دارايي آنان ته كشيده و ديگر توان پرداخت هزينه ي معلم را ندارند, بيدرنگ چنان خشن و بد رفتار شد كه محمد از بد خلقي اوبه تنگ آمد و مكتب را ترك كردو چون براي ادامه تحصيل ديگر پولي در چنته نداشت , بنا چار و به اندوه خانه نشين شد.{نامني, محمود- فرهنگ ناب حافظ- نشر ناژين, ايدون , ص 19-20}
اوضاع اجتماعي و شرايط زندگي : بعد از مرگ پدرش برادران كه هر كدام بزرگتر از او بودند به سويي روانه شدند و شمس ا لدين با مادرش در شيراز ماند و روزگار آنها در تهيدستي مي گذشت.{ صوفي, ليلا- زندگي نامه شاعران ايران- انتشا رات جاجرمي, ص 145}
تحصيلات رسمي و حرفه اي : حافظ همين كه به سن جواني رسيد در نانوايي به خمير گيري مشغول شد تا آنكه عشق به تحصيل كمالات او را به مكتب خانه كشاند. حافظ تحصيل علوم و كمالات را در زادگاه خود كسب كردو مجا لس درس علما و فضلاي بزرگ خود را كه يكي از آنان قوام ا لدين عبدا لله بود درك نمود و در علوم به مقامي رفيع رسيد , حافظ قرآن را حفظ كرد , اتخاذ تخلص ؛؛ حافظ؛؛ نيز از همين اشتغال نشات گرفته است.{ صوفي, ليلا- زندگينامه شاعران ايران, انتشارات جاجرمي, ص 146}
استادان و مربيان : شمس ا لدين عبد ا لله شيرازي, مير سيد شريف گرگاني
زمان و علت فوت : سال 7 91 ق. در يك غروب دلگير پاييز, حافظ رخت تن خسته ي خويش را كه 65 خزان به خود ديده بود - بر خاك نهاد و همچون پرستويي سبكبال , به سوي حضرت دوست پر گشود.
مراکزي که فرد از بانيان آن به شمار مي آيد : در اوايل قرن هشتم, در زمان حكومت اتابكان فارس, مردي به نام بها ء ا لدين از ا هالي كوپاي اصفهان, به اتفاق همسرش كه از اهالي كازرون بود عازم شبراز شد, سومين پسر اين خانواده به نام محمد به عبارتي در بهار سال 726 ق در همين شهر به دنيا آمد. بعد ها پدرش از سر تكريم و تجليل , او را ؛؛ شمس ا لدين؛؛ ناميد.شمس ا لدين محمد تحصيل علوم و كمالات را در زادگاه خود كسب كرد و مجالس درس علما و فضلاي بزرگ را درك نمود و در علوم به مقامي رفيع رسيد, شمس ا لدين محمد در نه سالگي حافظ قرآن شد و بدينسان, حافظ, در قلب و روح محمد متولد گرديد و از همان هنگام , در ميان مردم شهر با تخلص ؛؛ حافظ؛؛ شهرت يافت.در مدت زندگي حافظ كه به اختلاف اقوال 65-66 و حداكثر 68 سال ( دولتشاه سمرقندي)ذكر شده رويدادهاي مهمي در خاك شيراز و پارس و ايران روي مي دهد.سلسله هايي از شاهان روي كار مي آيند و سلسله هايي نابود مي شوند.حافظ هجوم قوم هاي متفاوت را در سرزمين خويش مي بيند و نظاير آنرا مي شنود. خبر كشتار وحشيانه تيمور و قتل عام (70000) تن از مردم اصفهان و نظائر آنرا ميشنود, حافظ در چنين وضعي زيسته و شعر سروده است، از اينكه شعر او تا اين اندازه رمز آميز و موثر است نشان مي دهد كه او ناظر به ژرفاي زندگاني است. در سال 791 ق . در يك غروب د لگير, همچون پرستويي سبكبال, به سوي حضرت دوست پر گشود. آرامگاه او در حافظيه شيراز زيارتكده عاشقان و عارفان دلسوخته است

با مطالعه دقيق ديوان حافظ بطور اعم و غزليات او به طور اخص, با بررسي سبك شعر آفريني او كه در آن استادي زبردست و بي رقيب بوده و در اين مقام همچنان باقي مانده است معتقد مي شويم كه مغز و هسته محتواي تفكر شاعرانه وي را زندگي خاكي انسان يعني زندگي بدني, فكري و روحي و معنوي آدمي با مظاهر كانل آن تشكيل مي دهد.حافظ مي كوشد اين زندگي را سرشار از زيبايي و و ظرافت و فعاليت ثمر بخش هنري سازد.همه غزلها و شعر غنايي وي با همه طنين ظريف و جادويي اش كه در آنها كلمات و ساختمان جملات , اغات مجازي و استعارات و كنايه ها و معاني طور ي به هم بافته و تركيب مي شوند تا بر عقل و جميع حواس, اثري ژرف مي گذارد.عشق و محبت نسبت به كليه موجودات كه با احساس عميق و راستين توام است به اشعار حافظ چنان زيبايي ظاهري و باطني و تكرار نشدني بخشيده است كه نظير آنرا با همين درخشش و شكوه بندرت ميتوان در جايي ديگر يافت.{ پيام نوين- سال 12- شماره 1, فروردين وارديبهشت 1357

 

نوشته شده توسط الینا آپالکوا در 12:36 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و هفتم بهمن 1385

معرفی مشاهیر ایرانی(( فردوسی))

ابوالقاسم فردوسي

گروه : علوم انساني
رشته
: زبان و ادبيات فارسي
گرايش
: شعر
محل تولد
: طوس
تاريخ تولد
: 329
خلاصه
: حكيم ابوالقاسم فردوسي در حدود سال 329 هجري قمري در قريه باژ از توابع شهر طوس به دنيا آمد. در حدود چهل سال داشت كه كه به نظم شاهنامه منثور ابومنصور ي پرداخت و نسخه اول آن را درسال 384 ق به پايان رسانيد و سپس داستان هاي ديگري را به آن اضافه كرد. در حدود سال 395 ق با دربار يمين الدوله و امين المله سلطان محمود بن ناصرالدين سبكتكين آشنايي يافت و بر آن شد كه نسخه دومي از شاهنامه ترتيب دهد و به نام محمود درآورد. اما سلطان محمود غزنوي با آنكه شاعران را مي نواخت وصله هاي گزاف به ايشان مي بخشيد با او خوشرفتاري نكرد و چون خشم سلطان را فراگرفت ، فردوسي از غزنين گريخت و به هرات و از آنجا به مازندران رفت. سپس در آخر عمر به خراسان بازگشت و در حدود سال 411 يا 416 در مولد خويش درگذشت.
اوضاع
اجتماعي و شرايط زندگي : خانواده فردوسي در باژ ( از توابع طوس ) صاحب آب و زمين بودند و بيشتر زندگانيشان در همان ده گذشت. [ شخصيت هاي نامي ايران ، به اهتمام : محمد رضا زهتابي ،تهران : انتشارات پديده ، ص 370 ]
همسر و فرزندان
: فردوسي در شاهنامه مطالبي درباره خود دارد كه وضع زندگي او را روشن مي كند , اينكه او در اوايل زندگي زن گرفته ويك پسر و يك دختر داشته و پسرش در 37 سالگي در زمانيكه پدر 65 ساله بوده درگذشته و ازين قرار وقتيكه پدرش 28 ساله بوده متولد شده است و گويا خواهرش ازو كوچكتر بوده است.{ پيام نو- سال 4- سماره 5, مرداد و شهريور 1327}
وقايع
ميانسالي : فردوسي بفرمان ابو منصور محمد بن عبدالرزاق شاهنامه جمع آوري كرد . وي از بزرگ زادگان طوس بود و در حدود سال 335 هجري يا كمي پيش از آن از جانب ابو علي احمد بن محمد چغاني ، حكمراني طوس داشت . و در همين سال وقتي كه ابو علي بر پادشاه ساماني طغيان كرد ، ابو منصور جانب بوعلي گرفت و آنگاه كه ابو علي بجانب مرو لشكر كشيد ، ابو منصور را به جاي خويش سپهسالاري خراسان داد و ابو منصور ، از عمال ساماني ، در جنگ شكست يافت و چندي در آذربايجان وري متواري مي زيست و در آخر بپادشاه ساماني پيوست و از جانب عبد الملك بن نوح ساماني به سپهسالاري خراسان رسيد . ليكن در ذيحجه سال 349 هجري معزول شد و البتكين بجاي وي منصوب گشت . وبار البتكين در 350 معزول شد و شپهسالاري خراسان به ابو منصور رسيد .در اين وقت او در صدد ائتلاف با ركن الدوله ، حسن ديلمي بر آمد و وي را به گرگان خواند . وشمگير بن زيار آگاه شد و با فرستادن هزار دينار براي يوحناي طبيب ،وي را بر آن داشت تا ابو منصور را در ذيحجه ي سال 350 هجري با زهر بكشت . فردوسي از عمراي نزديك كسي را لايق آن نمي دانست كه اثر عظيم و جاودان خود را بدو تقديم كند و همواره در پي بزرگي مي گشت كه سزاوار آن اثر بديع باشد و سرانجام محمود غزنوي بزرگنرين پادشاه عصر خود را يافت . من اين نام فرخ گرفتم به فال همي رنجم بردم به بسيار سال نديدم سرافراز و بخشنده يي پگاه كيان بر درخشنده اي همه اين سخن بر دل آسان نبود جزاز و خامشي هيچ درمان نبود به جايي نبود هيچ پيدا درش جزاز نام شاهي نبود افسرش كه اندر خور باغ بايستمي اگر نيك بودي بشايستمي سخن را نگه داشتم سال بيست بدان تا سازوار اين گنج كيست جهاندار محمود با فر وجود كه او را كند ماه و كيوان سجود بيامد نشست از بر تخت داد جهاندار چون او ندارد بياد از اين ابيات بخوبي ثابت مي شود كه فردوسي همواره در فكر آشنايي با پادشاهي بزرگ بوده كه شاهنامه را بنام وي كند و آخر اين قرعه بنام محمود زد . گويا اين امر در شصت و پنج يا شصت و شش سالگي شاعر حدود سال 394 يا 395 اتفاق افتاد . در اين روزگار فقر و تهيدستي او به نهايت رسيده و ضياع و عقار مورث خود در راه نظم حماسه ملي ايران از دست رفته بود . در چنين حال بود كه دلالان تبليغاتي محمود ترك زاد به انديشه استفاده از شهرت دهقان زاده ي بزرگوار طوس افتادند . و او را به صلات جزيل محمود ، كه براي گستردن نام وآوازه خود به شاعر مي داد ، اميدوار كردند و بر آن داشتند كه شاهنامه خود را كه تا آن هنگام بنام هيچكس نبود به اسم او در آورد . او نيز پذيرفت و بدين ترتيب يكي از ظلمهاي فراموش نشدني تاريخ انجام يافت .و نسخه دوم شاهنامه در سال 400- 401 هجري كه در مدح محمود داستانهايي نو سروده بود آماده تقديم به سلطنت محمودي شد و فردوسي از ارتكاب اين اشتباه آن ديد كه مي بايست ! بدين گونه كه پس از ختم شاهنامه آنرا از غزنين به طوس برد و به محمود تقديم كرد و خلاف انتظاري كه داشت مورد توجه و محبت پادشاه غزنين قرار نگرفت و بنابر تعهد پادشاه غزنوي در برابر هر بيت به جاي يك دينار يك درهم داد فردوسي نيز از اين كار خشمگين شده و همه ي درهم ها را به حمامي و قفاعي بخشيد ! علل اختلاف فردوسي و محمود را بيشتر بر سر مسائل ديني و سياسي و نژادي مي دانند . فردوسي بارها در شاهنامه بر تركان تاخته بود و محمود ترك زاده بود همچنين فردوسي شيعه بود و محمود دشمن هر شيعه و بر دار كننده ي هر معتزلي و هر فلسفي مشرب بود .فردوسي اين آزاده مرد ناگهان حربه ي تكفير را بالاي سر خود ديد و تهديد شد كه به جرم الهاد در زير پاي پيلان ساييده خواهد شد . پس ناگزير از دام بلا گريخت و از غزنين به هرات رفت و با اسماعيل و راق پدر ارزقي شاعر پناه برد و شش ماه در خانه آن آزاده مرد پنهان بود تا طالبان محممود به طوس رسيدند و بازگشتند و چون فردوسي ايمن شد از هرات به طوس و از آنجا به طبرستان نزد پادشاه شيعي مذهب باوندي آن ديار بنام [ سپهبد شهريار ] رفت و بدو گفت كه در اين شاهنامه همه سخن از نياكان بزرگ تو وي رود ، بگذار تا آنرا بنام تو كنم . ليكن او از بيم تيغ محمود لرزان بود و بدين كار تن در نداد . بعد از اين حوادث فردوسي از طبرستان به خراسان بازگشت و آخرين سالهاي نوميدي و ناكامي خود را به تجديد نظرهاي نهايي در شاهنامه و بعضي افزايشها بر ابيات آن گذرانيد .[ زندگي نامه شاعران ايران - تاليف ليلا صوفي ص 14و 15 و 16 ـ تاريخ برگزيدگان ، تاليف امير مسعود سپهرم ، تهران : انتشارات زوار ،ص 423 ]
زمان و
علت فوت : فردوسي به سال 411 هجري در زادگاه خود [ باژ ] در گذشت و در باغي كه ملك او بود مدفون گرديد ، و همانجا مزار اوست .[ زندگي نامه شاعران ايران - تاليف ليلا صوفي ص 17 ]
مراکزي که فرد از بانيان آن به
شمار مي آيد : حكيم ابوالقاسم فردوسي در حدود سال 329 هجري قمري در قريه باژ از توابع شهر طوس به دنيا آمد. در حدود چهل سال داشت كه كه به نظم شاهنامه منثور ابومنصور ي پرداخت و نسخه اول آن را درسال درسال 384 ق به پايان رسانيد و سپس داستان هاي ديگري را به آن اضافه كرد. در حدود سال 395 ق با دربار يمين الدوله و امين المله سلطان محمود بن ناصرالدين سبكتكين آشنايي يافت و بر آن شد كه نسخه دومي از شاهنامه ترتيب دهد و به نام محمود درآورد. اما سلطان محمود غزنوي با آنكه شاعران را مي نواخت وصله هاي گزاف به ايشان مي بخشيد با او خوشرفتاري نكرد و چون خشم سلطان را فراگرفت ، فردوسي از غزنين گريخت و به هرات و از آنجا به مازندران رفت. سپس در آخر عمر به خراسان بازگشت و در حدود سال 411 يا 416 در مولد خويش درگذشت

شاهنامه :

معروف است كه ماخذ عمده ي فردوسي در نظم شاهنامه ترجمه منثور خوذاي نامك پهلوي كه همان خداينامه است ، بوده كه نسخه اصلي آن تا مرگ خسرو پرويز پيشتر نيامده . خداي نامه در آخر عهد ساسانيان و شايد در زمان يزدگرد سوم بوسيله ي دانشور دهقان تدوين شد . اين كتاب به دست عده اي از دانشمندان زرتشتي بفرمان ابومنصور بن عبدالرازق والي طوس تاليف يافت . خداينامه ماخذ عمده ي تاريخ نويسان عرب و عجم است كه از سر گذشت ايران قبل از اسلام سخن مي رانند . عنوان اين كتاب را كه پهلوي است بعرب سير ملوك العجم يا سير الملوك نوشته اند و در فارسي آنرا به شاهنامه ترجمه كرده اند . از جمله ترجمه هاي عربي كتاب خداينامه يكي آنست كه روز به پارسي [ ابن مقفع ] ترجمه كرده است . متاسفانه هم اصل خداينامه پهلوي و هم ترجمه ابن مقفع از دست رفته و بايد دانست كه سير الملوك ابن مقفع نخستين ترجمه ي مستقيم خداينامه بوده است . تعداد ابيات شاهنامه در حدود شصت هزار است كه در حدود هزار بيت آنرا دقيقي سروده است .[ تاريخ برگزيدگان ، تاليف امير مسعود سپهرم ، تهران : انتشارات زوار ،ص 423

نوشته شده توسط الینا آپالکوا در 15:47 |  لینک ثابت   •